بدون شرح!

اولین ساعات شنبه است، ساعت از دو هم گذشته اما خوابم نمی برد، دیدن چند عکس من را به هم ریخته است، اگر حس می کنید توان دیدن عکس ها را و خواندن ماجرا را ندارید نبینید، نگاه نکنید!
همیشه فکر می کنم ما ارتباطی ها برای چه چیزی درس می خواندیم؟برای چه چیزی می خواهیم ارشد بگیرم؟ کمی حقوق اضافه تر؟ با مدرک مان فخر بفروشیم؟ علم مان افزون تر شود؟ .... هر کدام از ما حتماً می توانیم دلایلی ردیف کنیم. من هم همینطور! نه می خواهم وانمود کنم که انسان بزرگوار و فرهیخته و روشنفکری هستم و نه قرار است پارسنگی توی سر کسی بزنم. انسان های بزرگوار و فرهیخته و روشنفکر در این سرزمین همیشه مزدشان را نقد گرفته اند! نقد نقد!
این عکس ها یکجور سیلی زدن وسط سرمای زمستان به آدمی بود که داشت خوابش می بُرد! می خواستم عکسی با موضوعی عاشقانه منتشر کنم، بعد دیدم این عکس ها خودش همه چیز دارد، جهل، درد، رنج، عشق، اشک، بغض....

حس می کنم برای این یک سال و نیم یزد رفتم و آمدم و ارتباطات خواندم که اتفاقات را به آدم ها و آدم ها را به اتفاق ها بیشتر از گذشته گره بزنم، حس می کنم اگر درس خواندیم که فقط حقوق مان بیشتر بشود و به جایش حواس مان به آدم ها، به زندگی ها، به رنج ها و به شادی های مردم پیرامون مان نباشد نان مان کپک زده است... مسموم می شویم یک روز!
این عکس ها که توسط ابراهیم نوروزی گرفته شده، جایزه معتبر "ورلد پرس فوتو" را برده است و خواب راحت را از چشم من! در توصیف عکس ها و در سایت ورلد پرس آمده است که: مردی به اسم امیر افغانی پور که معتاد و سارق بوده با زنش سمیه مهری ۲۹ ساله مشکل داشته و یک شب که او و دخترش رعنا خواب بوده اند سطلی اسید روی آنها می ریزد که باعث می شود هر دو چشم مادر و یکی از چشم های دختر کوچک کور شود و هزاران زخم باقی بماند .....
باقی ماجرا را می توانید در عکس ها ببینید، جای زخم هایی که خوب؟!؟ شده است، فقری که سرتاپای زندگی آنها را گرفته است، عشقی که این مادر و فرزند به هم دارند و این بوسه که تا مدت ها هر بوسه ای را به کام آدم تلخ می کند....
عکس ها را اگر می توانید ببینید! این افسانه نیست،رنج خانواده ای فقیر است که در همین سرزمین کنار ما زندگی می کنند، نفس می کشند و من کارشناسی ارشد علوم ارتباطات خوانده ام تا از نمره دادن و ندادن استادها، از سرد شدن غذای رستوران، از سفت بودن صندلی های قطار و .... گله کنم! و من کارشناسی ارشد خوانده ام تا در مقابل هر اتفاقی هیچ عکس العملی نشان ندهم، نه حرفی بزنم که پر قبای کسی بخورد، نه کامنتی بگذارم که نکند استادی ۲۵ صدم از من کم کند، نه چیزی بنویسم که نکند یکوقت فکر کنند که یکوقت خدای ناکرده من ناراضی هستم... من کارشناسی ارشد ارتباطات خوانده ام! مبارک است ان شااله!
ساعت از دو و نیم هم گذشته است، به ساعت که نگاه می کنم فشرده شدن قلب این مادر و دختر را هنگام این بوسه تلخ حس می کنم، به مونیتور که نگاه می کنم فشرده شدن قلب این مادر و دختر را هنگام این بوسه تلخ حس می کنم، به دیوار که نگاه می کنم فشرده شدن قلب این مادر و دختر را هنگام این بوسه تلخ حس می کنم ...

کاش بلاهت هم مثل آلودگی هوا تاثیرگذار بود، مردم ماسک می گذاشتند جلوی دهانشان، می رفتند دکتر و می گفتند به خاطر حجم انبوه بلاهت حالت تهوع داریم، سرگیجه گرفته ایم! کاش مثل سیستم های پایش هوا، دستگاههایی سر چهارراه ها و توی محله ها نصب می شد که وقتی حجم بلاهت بالا می زد خط قرمز هشدار دهنده اش را می دیدیم.
مهلت انتخاب واحد تمام شد! تا دیروز بود و امروز دیگر تمام شد، نمی دانم همه بچه ها توانستند پایان نامه را بردارند یا نه؟ برای من فرق زیادی نمی کرد، دیروز، امروز یا حتی فردا! چون من نمی توانستم آن مبلغ را جور کنم، دسته چک هم ندارم یعنی از هر دو جهان آزادم! به همین دلیل سیستم اجازه انتخاب واحد نداد. این یعنی سلام ترم پنجم؟!
پ.ن: سی و پنجمین بهار آزادی بر شما مبارک باد!.. یاد اولین سرود رسمی افتادم که سر صف مدرسه با تمام وجود می خواندیم:
شد جمهوری اسلامی به پا که هم دین دهد هم دنیا به ما
شب آرامی ست، اولین ساعات روز جمعه 20 بهمن 1391! همیشه این موقع ها یزد بودیم، هتل کاروان، من و اسماعیل و مجتبی و شهرام این شب ها را می رفتیم آنجا، کارت شناسایی می دادیم، یک کلید می گرفتیم و داخل اتاق هایی می شدیم که بزرگ بود، کمی بیدار می ماندیم، حرف می زدیم، چای می خوردیم و بعد می خوابیدیم....
همیشه این موقع ها اگر می رفتیم توی محوطه هتل که شنی بود با آن دمپایی های آبی و زرد می شد زیر آلاچیق هایی که صندلی هایش خاک گرفته بود نشست و به صدای رد شدن گاه به گاه ماشین هایی که بلوار را طی می کردند گوش داد، می شد سر به سر شهرام گذاشت که صبوری اش در تحمل شوخی های ما رشک برانگیز بود، می شد به حرف های مجتبی گوش داد وقتی ماجرای دیوانه کردن مسئولین هتلی در منهتن را تعریف می کرد، می شد به اسماعیل گوش داد وقتی می گفت: فوق العاده! اصن یه وضی....
می شد در مورد کلاس های فردا صبح حرف زد، به اینکه کی کنفرانس می دهد، کی سرکلاس چرت می زند و کی دیر می آید سرکلاس! می شد در مورد دمیرچی و میثم و روزبهانی گفت که شب با اتوبوس یا قطار راه می افتادند و صبح زود می رسیدند و مهدی همیشه توی ساکی که همراهش بود کوکو می آورد با گوجه و خیار! می شد از سکوت جاودانه دو دوست اردکانی مان حرف زد که اصلاح طلب بودند و انکار نمی کردند، می شد از جزوه نوشتن دقیق و باحوصله جوادآذرنگار حرف زد که تندتند با چند خودکار به عادت خبرنگاری چیزی را از قلم نمی انداخت، می شد بند کرد به رضا جهانگیری و رفاقت اش، می شد از شعرهای حامد گفت و کژال دختر همسایه ....
می شد برای فردا بعد از کلاس دوازده برنامه ریخت که برویم آکواریوم یا جایی پیدا کنیم که بشود نهاری خورد، می شد به بلیط های برگشت نگاه کرد و اینکه کوپه چند و صندلی چندیم! می شد برگشت توی اتاق موزیک گوش داد، روی تخت ها لم داد و شعری خواند...می شد...می شد....
حالا همه این حرف ها گذشته است، قصه شده، خاطره شده، حالا تنها چیزی که واقعیت دارد این است که شب آرامی ست، اولین ساعات روز جمعه 20 بهمن 1391! همیشه این موقع ها یزد بودیم....

یک
مردی تفنگ در دست کمین کرده بود که کبک شکار کند، یک نفر پرسید:
- تا حالا چند تا زدی؟
شکارچی گفت:
- اگه اینو بزنم با 19 تای دیگه میشه 20 تا!
حالا این حکایت درس خواندن ماست، پروپوزال و پایان نامه نوشتن به نظرم حکایت ماست که کمین کرده ایم و فکر می کردیم درس تمام شده و هی خداحافظی می کردیم! این ابتدای قصه است!
دو
آقای دکتر مرتضوی و خانم دکتر علی حیدری نمرات را اعلام کردند.
یه دوستی دارم خدای بدبختیه ... یعنی مشکلات و بدبختی با اون به معنای واقعی تعریف میشه ... زنگ زدم بهش ... آهنگ پیشواز گذاشته : همه چی آرومه ... من چقد خوش حالم ...
حالا نمره خودم و مجتبی را که دیدم یاد آن دوستم افتادم! بعضی اوقات فکر می کنم خیالاتی شده ام و اصلاً این ما نبوده ام که سر کلاس حرف زده ایم، نظر داده ایم، بحث کرده ایم! ما نبوده ام که امتحان پایان ترم داده ایم! چرا ما اینقدر دچار توهم شده بودیم که کلاً چیزی می فهمیم؟! به قول یکی از دوستان شگفت انگیز ناک شدیم! این روزها می خواهم آهنگ پیشواز موبایلم را بگذارم: همه چی آرومه... من چقد خوشحالم!
بهر حال:
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم که در طریقت ما "خیلی وقته" کافریست رنجیدن!
از خانم دکتر علی حیدری به خاطر مدارا، صبوری و تلاشی که در طول این ترم به خرج داد سپاسگزارم. این حرف من نیست، تقریباً بیشتر کسانی که با آنها حرف زدم از شیوه تدریس او و بخصوص رفتار مهربانانه اش تقدیر کردند. امیدوارم موفق و سربلند باشد.
سه
داستان امتحان وصایای حضرت امام(ره) هم در نوع خودش عجیب بود! استاد 20 تست داده بود، یکی از تست ها 3 بار و دو تست دیگر هر کدام دوبار تکرار شده بود! یعنی دانشجو عملاً از 16 نمره باید امتحان می داد. بعضی از پاسخ نامه ها هم گزینه ج و د نداشت و بچه ها خودشان باید پاسخنامه رسم می کردند و ...بگذریم.
نمونه مضحک دیگر، افسانه های پیرامون زندگی « محمود حسابی» است که اگر کسی جلوی «ایرج» پسر خوش صحبت و البته پرحرف او را نگیرد بعید نیست ده سال دیگر ادعا کند که جاذبه را «مرحوم پدر» کشف کرد که در آن موقع اسمش اسحاق نیوتن بود! دوستان و همکاران سابق محمودحسابی پیه فحش خوردن از ملت راستگو را به تن مالیده اند و فاش کرده اند که حسابی یک فیزیکدان باهوش بود، اما نه نظریه ای در علم فیزیک داد و نه تئوری پرداز بود! به خاطر اینکه سناتور زمان شاه بود بعد از انقلاب خیلی ها هم چشم دیدنش را نداشتند، ما برایش مراسم تکریمی گرفتیم که همان باعث شد که در موردش اغراق کنند و فجیع تر آنکه عکسی که با عنوان حضور حسابی در کنار انشتین منتشر شده اصلاً ربطی به او ندارد و متعلق به کورت گودل ریاضیدان، منطقدان و فیلسوف اتریشی است! و اساساً انشتین و حسابی هیچوقت ملاقات خصوصی با همدیگر نداشته اند چه رسد به اینکه شاگرد انشتین بوده باشد و او کلید فایل شخصی اش را به محمود ما بدهد تا از توی کشوی آن شمش طلا برای تحقیقات بردارد!
سال 74 یکی از دو دانش آموز منتخب استان بودم که برای المپیاد فیزیک برگزیده شدم، در اصفهان جمع ما فیزیک دان های جوان از سراسر کشور جمع بود، ایرج حسابی در وصف پدرش آنقدر شیرین حرف زد و حرف های حیرت انگیز زد که ما دلمان می خواست از خوشی در جا سکته کنیم که پروردگارا!ممنون که ما را در عصری آفریدی که توانستیم پسر دکتر حسابی را از سه متری ببنیم!
این ادعاهای عجیب و غریب و انبوهی دیگر در مورد محمود حسابی را پسرش ساخت و دیگران دامن زدند، آن هم وقتی که مرحوم احتمالاً زیر خروارها خاک تنش می لریزید و سعی می کرد از گور به بیرون بیاد و بگوید:
- به قرآن اینطور نبود!
پ.ن : با کمال میل آمادگی پذیرفتن کامنت های تلخ دوستان را دارم. گالیله بعد از دادگاه گفت حتی اگر من اعتراف کنم و بگویم که زمین به دور خورشید نمی چرخد باز هم زمین بدون اینکه به حرف من گوش بدهد دور خورشید خواهد چرخید! حالا حتی اگر شما باور نکنید...این اتفاق ها افتاده است!
سوزاندن و شکستن عمر درازی در این سرزمین دارد، از آن جمله از بین رفتن کتابخانه های بزرگ را به گردن اسکندر مقدونی می اندازند. اوائل دهه 60 از توی باغچه خیلی خانه ها دود بلند می شد یعنی آدم های سرگرم سوزاندن کاغذها و کتاب هایی شده بودند که حالا داشت برایشان دردسرساز می شد، یکی دو سال زودتر اما
مردانی به میخانه ها هجوم بردند و هرچیزی که هنوز نوشیده نشده بود را به در و دیوار کوبیدند، بی تردید مردانی که از آن حوالی رد می شدند و از آن میخانه ها خاطره هایی توام با تلو تلو خوردن داشتند حتی از بوی کهنه الکل ریخته شده روی زمین مست می شدند اما جرات نمی کردند لب از لب باز کنند، حالا بعد از آنکه دیش های ماهواره را مچاله کردند و از بام ها به زیر انداختند نوبت به قلیان هایی رسیده است که منقوش به عکس ناصرالدین شاه با سبیل های روغن زده است!
خبرگزاری «فارس» این عکس را منتشر کرده است، دو جوان اهوازی با افسوسی که فقط ممکن است یک هوادار فوتبال بعد از گل منجر به شکستی که تیمش در دقیقه 90 خورده،نشان دهد شکستن قلیان هایی که حتماً بوی نعنا و دو سیب و لیمو می دهند را به تماشا نشسته اند، غمگساری در مراسم تشیع جنازه قلیان و برای شلنگ های که روزی با لبشان بازی می کرد و حلقه های دود را از آن به هوا می فرستادند!
می گویند قلندران ناشناسی در اینترنت پول می گیرند و کار خلایق را یواشکی زیر نظر دارند، بعید نیست این دو جوان هم پولی گرفته باشند تا نقش مدل های غمزده را مقابل دوربین های تشنه بازی کنند و بعد عکس شوند برای عبرت دیگر جوانانی که هنوز "قلیون" می کشند! شاید هم بعدها معلوم شود این عکس را «فتوشاف»!! کرده اند!

حکایت قلیان و قدمت آن در این سرزمین و عشق و تعصبی که برخی به آن دارند را به صد دفتر نشاید گفت! به شخصه در لیست افتخارات بیهوده ام نکشیدن قلیان هم جای دارد ولی دوستان بسیار ناب و نازنینی دارم که صدای قل قل قلیان موسیقی متن روزهای خوش و ناخوش شان است. بسیار بعید می دانم بشود با بخشنامه و دستورالعمل برای همیشه ریشه این ابزار دود آور و محبوب را از این سرزمین کند!
سال گذشته که میزبان تعدادی از دانشجویان خارجی بودیم یکی از آنها از این همه علم و تکنولوجیک! و تاریخ و فرهنگ ما برای کشورش قلیان سوغات برد و حالا هر از چند گاهی عکس هایش را با این ابزار بویناک منتشر می کند و اسباب حیرت و خنده می شود! دوستی هم داریم که رکوردی به یاد ماندنی دارد و بعید می دانم کسی بتواند آن را بشکند! موفق شده در ۷۰ کشور دنیا قلیان بکشد! اگر ثبت کنندگان آمار کتاب گینس حوصله به خرج بدهند و این آمار را ثبت کنند بعید می دانم کسی در طول تاریخ حتی بتواند به آن نزدیک شود! او به خیلی از رویاهای ناصرالدین شاه جامه عمل پوشانده است، یک نمونه اش همین معطر کردن هوای ۷۰ کشور با بوی قلیان است!

این همه را نوشتم تا یاد آوری کنم که ما ایرانی به بعضی از وسایل و ابزار چنان عرق و تعصبی نشان می دهیم که حد و حدود دارد، هنوز خانواده هایی هستند که قلیان را یکی از ملزومات عروس خانم می دانند اما اگر کسی بگوید به جای قلیان، کتاب بگذارید توی جهاز! بعید نیست که با کفش پاشنه بلند سرش را تبدیل کنند به بلندی های جولان!
پابلو نرودا شاعر شیلیایی می سراید: هوا را از من بگیر، خنده ات را نه....! در ایران اگر قرار بود اهل قهوه خانه شعری بگویند حتماً بندی از آن را در پاسخ بخشنامه های حاوی منع و ملامت چنین می سرودند: هوا را از من بگیر، قلیان را نه!
خیلی وقت می شود که به رسم بچه های دبستان کارنامه ام را نبرده ام به "والدین" ام نشان بدهم، نه پدرم قول داده اگر 20 بگیرم برایم دوچرخه می خرد و نه مادرم قرار است اگر نمره ام بد بشود توی دهانم فلفل بریزد یا پشت دستم را با قاشق داغ کند! تجربه هیچکدام از اینها را ندارم، همیشه آنقدر از متوسط بهتر بودم که تنبیه نشوم. برای همین به قاعده در دهه چهارم زندگی خیلی غصه 15 و 16 و 17 را نمی خورم! اما بدم نمی آید اینجا کمی در مورد نمره دادن اساتید بنویسم.
نمره دادن هر استاد مثل دعوت بازیکن از سوی سرمربی تیم ملی است، یعنی هر سرمربی سلیقه خودش را دارد و ممکن است یک بازیکن را دعوت کند یا نکند، این انتخاب یا عدم انتخاب البته با عکس العمل هایی مواجه می شود و عده ای خرده می گیرند که این کار غلط است یا دستش درد نکند!
یکسال زودتر مدرسه رفته ام، آن دوران اسمش "مستمع آزاد"بود، یعنی یکسال را همینجوری سرکلاس نشستم، جدی درس خواندم ولی کارنامه ای ندادند و در سنوات تحصیلی محسوب نشد، نظام قدیم بودم، یعنی دبیرستانم چهار سال طول کشید،چهار سال دوران لیسانس و تقریباً دو سال ارشد! یعنی به عبارتی نزدیک به 19 سال دانش آموز گرامی و دانشجوی حدوداً محترم بوده ام، نزدیک به 7 سال است که در دانشگاه کار می کنم و همه اینها باعث شده اساتید مختلفی را با اخلاق های عجیب و غریب ببینم، از کسانی که دستشان را بوسیده ام تا کسانی که تحمل شان کرده ام! اساتیدی دیده ام که:
- به خاطر خط ابرو و چاه زنخندان و قامت الف کسی نمره داده اند یا نداده اند!
- به خاطر گرایشات سیاسی و اجتماعی نمره اضاقه کرده اند یا نکرده اند!
- به خاطر یک حاضرجوابی دانشجویی را به خاک سیاه نشانده اند یا به عرش برده اند!
- به خاطر خط خوش و جزوه های مرتب نمره داده اند.
- به خاطر حضور و غیاب دقیق نمره کسر کرده اند.
- به خاطر هدایای یک دانشجو!! نمره درخشان عظا کرده اند و ....
- به خاطر اینکه دانشجو عین واژه های جزوه را ننوشته از او نمره کسر کرده اند یا به همین دلیل به او نمره داده اند.
- به خاطر همزبان و هشمهری بودند نمره داده اند یا با غریبه ها مهربان تر بوده اند.
- به خاطر مشکلات خانوادگی یک دانشجو با او مدارا کرده اند و نمره اش را داده اند تا برود و با خیال راحت تری گِل بهتری توی سرش بگیرد!
.....
اساتیدی هم بوده اند که با میکروسکوپ برگه امتحانی را تصحیح کرده اند و از کوچکترین ویرگول نگذشته اند، اساتیدی که به تدریس شان ایمان داشته اند و به همین دلیل هیچ دلیل و توجیهی را نپذیرفته اند، استادی را به خاطر دارم که یک همکلاسی به دلیل تصادف سر جلسه امتحان نیامد و به او 18 داد و در مقابل اعتراض مسئول آموزش گفت:
- این دو نمره را فقط به این دلیل ندادم که نرسید به امتحان! می رسید 20 می گرفت!

و پای این حرفش مردانه ایستاد. اساتیدی را می شناسم که .....
شما هم می شناسید، همه اینها به نوع نگاه و سلیقه استاد بستگی دارد وگرنه قوانین آموزشی به اندازه ژله انعطاف پذیر است! دیروز حوالی ظهر مراقب جلسه امتحان دانشجویان مهندسی منابع طبیعی بودم، در حالیکه مدام زیر لب العفو العفو می گفتم و تلاش های چند نفر را برای تقلب نگاه می کردم، یکی از همکاران از لابلای برگه امتحانی یک دختر خانم یک جزوه ام پی تری!کشف کرد و به عنوان تقلب برگه ویژه برایش تکمیل کردند اما استاد درس آمد و اجازه داد امتحانش را بدهد و برگه ها را گرفت و گفت اگر از اینها استفاده کرده باشد نمره اش را کسر می کنم ولی نباید محروم شود و ....
اما استاد دیگری را می شناسم که هر سر برگرداندی را تقلب می داند و دانشجو را می اندازد! برای سلیقه همه این اساتید احترام قائلم حتی اگر موافق این همه شل کن سفت کن نباشم!
تجربه نمره دادن در چند دوره آموزشی را دارم، یکجورهایی "استاد محترم"! بودم، دوره های تخصصی آموزش محیط زیست! هیچوقت به هیچکس تنها به خاطر چیزهایی که توی برگه نوشته بود نمره ندادم، همیشه دنبال بهانه ای بودم که نمره ها را عادلانه بدهم! کافی بود یک نفر بهانه ای درست کند و حس کنم بیشتر از بقیه علاقمند است، درسش را دوست دارد، حتی اگر یک جمله بوده باشد...
اگر روزی خدای ناخواسته! مدرس شوم و سرکلاس درس بروم هیچوقت به یک دانشجوی پزشکی که از خون می ترسد نمره نمی دهنم، هیچوقت به یک دانشجوی کارشناسی ارشد علوم ارتباطات که ایمیل ندارد، روزنامه نمی خواند، دو خط نمی نویسد، به فیسبوک و توئیتر و ماهواره به چشم شمربن ذوالجوشن نگاه می کند نمره نمی دهم، هیچوقت به یک دانشجوی آشپزی که حالش از بوی سیر به هم می خورد نمره نمی دهم، هیچوقت به یک دانشجوی علوم سیاسی که می گوید:" آقا سیاست پدر و مادر نداره و اینا همه شون دستشون تو دست همه!"نمره نمی دهم! هیچوقت.....
یادم می آید سال دوم راهنمایی آقای یوسفی معلم ریاضی مان که خیلی سخت گیر و تندخو بود به علیرضا کریم نیا 8 داده بود و سرکلاس گفت:
- اگر پای برگه ات می نوشتی یا امام دهم 10 می گرفتی، ولی نوشته بودی یا امام هشتم!
حالا خدا را شکر که من قرار نیست به کسی نمره بدهم وگرنه هشتم و دهم اش فرق نمی کرد! اینها را به آن نیت ننوشتم که به نمره هایی که گرفته ام یا می گیرم اعتراض کنم، سپاسگزار همه اساتید هستم حتی اگر ته دلم نباشم! از تمام درس ها و کتاب های مدرسه و دانشگاه حتی نام شان هم بعد از چند سال یادم نمی ماند چه رسد به تعریف کنیدها و نام ببریدها! اما به جایش اخلاق های اساتید، چیزهایی که غیردرسی بود و یادم دادند را هرگز فراموش نمی کنم، درست مثل روزی که که کلاس دوم ابتدایی بودم و آقای جعفر فلاح زحمتکش برای ما که هیچوقت در زندگی مان برف ندیده بودیم رفت کمی پشم آورد، ریز کرد و از روی دیوار کاهگلی مدرسه توی حیاط ریخت....
سال هاست دیگر آرزوی دوچرخه ندارم، از فلفل و قاشق داغ هم نمی ترسم، چیزهای ترسناک تر دیگری در این دنیا وجود دارد، مثل عدم امنیت!مثل جهل!مثل .....
هفته را با گله و شکایت شروع کردیم اما می خواهم امروز در مورد دوستی بنویسم که خداحافظی مان را قابل تحمل و فراموش ناشدنی کرد؛ جواد آذرنگار!
از اول اسمش را گذاشته بودیم آقای بشارت نو! مدیرمسئول روزنامه پرتیراژ و محترمی در یزد است، مهندسی عمران خوانده و به جای آنکه می رفت دنبال رشته ای که زمان فارغ التحصیلی اش نان و روغن چرب و چیلی داشت، کار پردردسر روزنامه نگاری را پیشه کرده، دفتر روزنامه بشارت نو از خیلی جهات دیدنی و شیک و مرتب است.
بعد از امتحان آمار خانم علی حیدری که انصافاً با طرح سوال های متعدد این شانس را داده بود که کسی
نیفتد و خودش هم با لبخند سر جلسه حاضر شد به دعوت آقای آذرنگار به منزلش رفتیم که همه دور هم یک مراسم خداحافظی با صرف آش پشت پا برگزار کنیم! علیرغم دعوت قبلی کسی از اساتید تشریف نیاورد، اما فضای عجیبی بود، هیچکس باور نمی کرد که با این سرعت به ایستگاه آخر رسیدیم، حامد شاهین مهر که روز اول با آن ریش انبوه و کت و شلوار سیاه و سکوتی رعب آور آمده بود شلوغ تر از همه بود، کلی سر و صدا کرد و سعی کرد فضا را عوض کند. حق دین در نقش مجری برنامه ظاهر شد و شعر خواند و بختیار امینی عزیز از همه فیلم گرفت، چیزی در مایه:
- برای بینندگان عزیز چه پیامی دارید؟!
ما هم می گفتیم:
- من کوچکتر از اونم که پیامی داشته باشم!!
آذرنگار به تنهایی در این مدتی که یزد بودیم نقش رئیس دانشگاه، کمیته امداد، شورای حل اختلاف، ستاد اسکان جاماندگان از سفر و زود رسیدگان!، ارشاد اسلامی و همچنین تغذیه ابن سبیل ها را بر عهده داشت، خداحافظی روز آخر را مدیون او هستیم که در یاد همه ماند، بغض هایمان، گله هایمان، شوخی هایمان و اینکه همه چیز در چشم بر هم زدنی تمام شد، خاطره شد....
حالا چند نفری می خواهند دکتر شوند، چند نفری کابوس پایان نامه دارند، چند نفری شاید بروند که متاهل شوند، چند نفری شاید پشت دستشان را داغ کنند و دیگر درس نخوانند....
یاد و خاطره کسانی که نیامده بودند را گرامی داشتیم اما به گمانم در طول این یکسال و نیم هیچوقت این تعداد از بچه های همکلاس یکجا زیر یک سقف جمع نشده بودند، آشی که قطعاً دستپخت جواد نبود ولی خوشمزه شده بود را خوردیم، به نظر می رسید اسماعیل یک معده پنهان هم دارد!
این پست را با احترام تقدیم می کنم به جواد آذرنگار عزیز و خانواده محترمش که باعث شدند در آخرین روز دوران دانشجویی دور هم باشیم، غم هایمان را با هم نصف کنیم و یادمان بماند که از آدمی حتی یک مشت استخوان هم باقی نمی ماند، فقط مهربانی هاست که می ماند.....
پ.ن: به محض پیدا شدن فلش حاوی عکس های این برنامه حتماً تعدادی از آنها را به یادگار منتشر می کنم.
حوالی ساعت یازده روز جمعه، در حالیکه توی آفتاب یزد دراز کشیده بودیم، خبر رسید که نمرات درس مدیریت رسانه اعلام شده است. کمی تقلا از سوی بچه ها انجام شد. به شخصه اولش فکر می کردم نوزده با بیست خیلی تفاوتی نداره.
به سختی اینترنتی پیدا شد و نظرسنجی از اساتید. راستش چرا نظر سنجی را قبل از اعلام نمرات می گذارند! بهتر این نیست که این نظرسنجی ها قبل از ثبت نام باشد.
موضوع این نیست که نظر ما نسبت به اساتید قبل و بعد از اعلام نمرات تغییر می یابد. موضوع این است که اعلام نظر در خصوص اساتید گرامی، اگر با همه جانبه نگری انجام شود واقعی تر است؟ یعنی این اتفاق زمانی بیفتد که اطلاعات و دانش دانشجویان برای قضاوت کامل تر شده باشد. حداقل حسن این موضوع این می تواند باشد که ایجاد رابطه دو سویه منجر به توسعه نظرات اساتید ارتباطات مثل مک لوهان و ... می شود. ذکر این نکته لازم است که وسیله همان پیام است. البته این یک موضوع کلی است، شاید به درد پایان نامه کسی بخورد شاید هم نخورد؟ بهر حال ربطی به موضوع این نوشته ندارد.
نمره ام را که دیدم باورم نشد! هیچ کس راضی نبود. همه غر زدند ولی احترام اساتید واجب است و خودم و همه را به خویشتنداری دعوت کردیم.
موضوع اینجا است که هر چند طبق یک قانون نانوشته نمره ملاک ارزیابی نبوده و اصلا هم مهم نیست ولی هر چه فکر می کنیم می بینیم در حد این نمره اینقدر هم گاگول نبودیم. پنج سوال امتحانی کامل و یک کنفرانس، هی! که بد از آب هم در نیامد، روی هم بیشتر از این حرفها می شد اما مهم این است که این هم گذشت. اصلا قصد مقایسه با بقیه دوستان را ندارم ولی به شخصه از نمره بعضی دوستان خوشحال شدم.
بهر روی به سهم خودم بابت همه چیز ممنونم.
م. سروش پور
مرادبیگ ( خسرو شکیبایی):
- من ادعایی ندارم!
خاله لیلا ( ژاله علو):
- ادعایی ندارم خودش کم ادعایی نیست!
(سریال روزی روزگاری - امرالله احمدجو)
حالا در مورد نمراتی که آقای دکتر ایمانی اعلام کرده است هم من "هیچ حرفی" ندارم!
اما به زودی در مورد نحوه درس خواندن، امتحان گرفتن، نمره دادن، تصحیح اوراق و نگاه به دانشجوی کارشناسی ارشد حتماً مطالب بیشتری خواهم نوشت، دقایقی پیش از یزد رسیده ام، خسته اما پر از حرف و خاطره، حالا که امتحان هایمان تمام شد فراغت بیشتری برای نوشتن دارم و البته صراحت بیشتری!
حس می کنم وقت است که با رعایت حرمت ها در مورد کارشناسی ارشد علوم ارتباطات اجتماعی مثل یک کارشناس ارشد علوم ارتباطات اجتماعی حرف بزنیم... من حرف می زنم، مثل خیلی اوقات دیگر که حرف زدم، شما هم ساکت نباشید لطفاً. چه موافقید و چه مخالف....
فردا عصر سوی دیار عاشقان یعنی یزد می رویم، پنجشنبه امتحان مکتوب آمار spss داریم، کتاب جلد قرمز با آن سی دی آخرش روی میز است اما نمی دانم باید چی بخوانم؟چی حفظ کنم؟ ریاضی و حفظ کردن؟!انسان و بی تضاد؟!
بهرحال من همیشه به معجزه اعتقاد دارم، فقط شکل معجزه عوض شده است، از شکافتن رود نیل و خارج شدن شتر از کوه به اشکال دیگری تغییر ماهیت داده است که یک روز شاید بخشی از آنها را اینجا نوشتم....
فردا ساعت 4 عصر بدون شهرام که امروز به یزد رفته به سمت یزد می رویم، قطار سریع السیری که شاید برای آخرین بار گروه کوچک ما را با همدیگر به شهری می برد که حالا از گوشه گوشه اش خاطره داریم، آخرین سفر دسته جمعی با قطار .... ناگهان چقدر زود دیر شد!
بچه هایی که برخلاف من کارشناسی شان را در دانشگاه آزاد خوانده اند واحد وصایای امام را پاس کرده اند، ترم اول نمی دانستم که مثل مجتبی می توانم بردارم و حالا افتاده است به آخرین امتحان ترم سوم و شنبه باید یزد بمانم و ساعت 6 عصر امتحان بدهم و با قطار 8 شب برگردم! باید با خودم کتاب، روزنامه و البته مقدار زیادی کمبود خواب ببرم وگرنه تنها برگشتن با قطاری که این بار حتماً کُندتر و خسته تر به سمت تهران می آید کار آسانی نیست، وقتی چشم بچرخانم و کنارم مجتبی نباشد که از پشت عینک بدون قابش لبخند بزند، شهرام با آن موهای پرپشت و خنده هایش و اسماعیل با هدفونی در گوش و شال گردنی آویزان..... سفر آسانی نیست، از همین الان باید سعی کنم خیلی به ساعت 8 شنبه 7 بهمن در ایستگاه راه آهن یزد فکر نکنم.....
به مجتبی قول داده بودم امشب برای وبلاگ بنویسم، ساعت از دو و نیم هم گذشته ولی مرد است و رودربایستی قولش!
برای روزنامه، مجله، سایت زیست بوم و یک برنامه تلویزیونی در شبکه پنج باید مطلب می نوشتم، فردا ساعت 7 صبح هم سمینار دارم، همه این کارها را کردم به جز خواندن کتاب جلد قرمز آمار! اما اینها دلیل نمی شود و باید بنویسم.
یک
یکی از غمناک ترین میثم علی پورهای این یک سال و نیم را بعد از امتحان آقای دکتر مرتضوی دیدم. میثم که نمونه سوالات دکتر را هفته پیش برای وبلاگ فرستاده بود از اینکه می دید از آن همه سوال فقط مدل مالتزکه آمده است حس می کرد بچه ها او را مقصر می دانند!
میثم! طاقت بیار و مرد باش رفیق! اینا تقصر تو نیست، همه اش تقصیر آقای دمیرچی و شهرام جهانبازیه! :)
دکتر مرتضوی چند سوال طرح کرده بود، بیشتر از جزوه پر صفحه ای که یکی دو فصل آخرش خوانا نبود. ولی مفصل نوشتم و مفصل نوشتیم. امیدواریم نمرات که اعلام می شود هم مفصل خوشحال شویم.
دو
هي رفيق ! اعتماد به نفس تو رو اگه خلال دندون داشت ، درخت مي شد !
می خواهم بدون ذکر نام در مورد دوستی برایتان بنویسم که خداوندگار اعتماد به نفس است. در هر حوزه ای مثل متخصص هاست، مهم نیست موضوع بحث چه چیزی است او حتماً در آن صاحب نظر است! آشپزی اش بد نیست ولی تازگی ها خرید کردنش چیزی شده شبیه فاجعه! یا فوق العاده خوب و زیاد خرید می کند یا آب از دستش نمی چکد!
ترم اول این دوست ما یک تحقیق کت و کلفت آورده بود، تا تیترش را دیدم حدس زدم کار خودش نباشد، گفتم فلانی! این تحقیق رو خودت نوشتی؟
هنوز جمله ام تمام نشده بود که 3251 سند رو کرد و ثابت کرد که تحقیق کار خودش است! کمی ورق زدم و خواندم و گفتم:
- اگه راست می گی بگو این پیتر رنان که اینجا نوشته کی بود؟
با همان اعتماد به نفسش که گودزیلا را موش کوهستان می بیند گفت: پیتر رنان پایه گذار این علم است، فرانسوی بود و ....
دستکم پنج دقیقه در مورد پیتر رنان حرف زد جوری که آدم حس می کرد در بچگی با او بستنی می خریدند و مشترکاً لیس می زدند! حرف هایش که تمام شد گفتم:
- رفیق! اصلاً پیتر رنان اسمش توی این تحقیق تو نیست، از خودم در آوردم گفتم ببینم چی میگی!!!
علیرغم اتفاقاتی از این دست، دوست ما همچنان پیش می تازد، اسب خودش را برای دکترا نعل و زین کرده، درس نمی خواند، جزوه ندارد، کتاب نمی خرد اما به صورت معجزه آسایی همیشه نمرات درخشانی می گیرد. دوست داشتنی است اما اعتماد به نفسی چنینم آرزوست!

سه
چنان که از قفس هم دو یا کریم به هم از آن دو پنجره ما خیره می شدیم به هم
به هم شبیه، به هم مبتلا، به هم محتاج چنان دو نیمه سیبی که هر دو نیم به هم
من و توایم دو پژمرده گل میان کتاب من و توایم دو دلبسته از قدیم به هم
شبیه یکدگریم و چقدر دلگیر است شبیه بودن گل های بی شمیم به هم
من و تو رود شدیم و جدا شدیم از هم من و تو کوه شدیم و نمی رسیم به هم
بیا شویم چو خاکستری رها در باد من و تو را برساند مگر نسیم به هم...
فاضل نظری