می شد..می شد
شب آرامی ست، اولین ساعات روز جمعه 20 بهمن 1391! همیشه این موقع ها یزد بودیم، هتل کاروان، من و اسماعیل و مجتبی و شهرام این شب ها را می رفتیم آنجا، کارت شناسایی می دادیم، یک کلید می گرفتیم و داخل اتاق هایی می شدیم که بزرگ بود، کمی بیدار می ماندیم، حرف می زدیم، چای می خوردیم و بعد می خوابیدیم....
همیشه این موقع ها اگر می رفتیم توی محوطه هتل که شنی بود با آن دمپایی های آبی و زرد می شد زیر آلاچیق هایی که صندلی هایش خاک گرفته بود نشست و به صدای رد شدن گاه به گاه ماشین هایی که بلوار را طی می کردند گوش داد، می شد سر به سر شهرام گذاشت که صبوری اش در تحمل شوخی های ما رشک برانگیز بود، می شد به حرف های مجتبی گوش داد وقتی ماجرای دیوانه کردن مسئولین هتلی در منهتن را تعریف می کرد، می شد به اسماعیل گوش داد وقتی می گفت: فوق العاده! اصن یه وضی....
می شد در مورد کلاس های فردا صبح حرف زد، به اینکه کی کنفرانس می دهد، کی سرکلاس چرت می زند و کی دیر می آید سرکلاس! می شد در مورد دمیرچی و میثم و روزبهانی گفت که شب با اتوبوس یا قطار راه می افتادند و صبح زود می رسیدند و مهدی همیشه توی ساکی که همراهش بود کوکو می آورد با گوجه و خیار! می شد از سکوت جاودانه دو دوست اردکانی مان حرف زد که اصلاح طلب بودند و انکار نمی کردند، می شد از جزوه نوشتن دقیق و باحوصله جوادآذرنگار حرف زد که تندتند با چند خودکار به عادت خبرنگاری چیزی را از قلم نمی انداخت، می شد بند کرد به رضا جهانگیری و رفاقت اش، می شد از شعرهای حامد گفت و کژال دختر همسایه ....
می شد برای فردا بعد از کلاس دوازده برنامه ریخت که برویم آکواریوم یا جایی پیدا کنیم که بشود نهاری خورد، می شد به بلیط های برگشت نگاه کرد و اینکه کوپه چند و صندلی چندیم! می شد برگشت توی اتاق موزیک گوش داد، روی تخت ها لم داد و شعری خواند...می شد...می شد....
حالا همه این حرف ها گذشته است، قصه شده، خاطره شده، حالا تنها چیزی که واقعیت دارد این است که شب آرامی ست، اولین ساعات روز جمعه 20 بهمن 1391! همیشه این موقع ها یزد بودیم....
دنیای دانشجویان ارشد علوم ارتباطات اجتماعی دانشگاه علوم تحقیقات یزد فراتر از عدد و رقم است، زیر پوست هر کدام از این بچه ها دنیای بزرگتری است که گاه آشکارش می کنند و گاه پنهان می ماند. این وبلاگ تنها به نیت ثبت لحظه هایی از این بچه ها به روز می شود که ممکن است زیر غبار موذی زمان از یاد بگریزند.... قرارمان فصل انگور / شراب که شدم / بیا / تو جام بیاور / من جان! ...