فردا عصر سوی دیار عاشقان یعنی یزد می رویم، پنجشنبه امتحان مکتوب آمار spss داریم، کتاب جلد قرمز با آن سی دی آخرش روی میز است اما نمی دانم باید چی بخوانم؟چی حفظ کنم؟ ریاضی و حفظ کردن؟!انسان و بی تضاد؟!

بهرحال من همیشه به معجزه اعتقاد دارم، فقط شکل معجزه عوض شده است، از شکافتن رود نیل و خارج شدن شتر از کوه به اشکال دیگری تغییر ماهیت داده است که یک روز شاید بخشی از آنها را اینجا نوشتم.... 

فردا ساعت 4 عصر بدون شهرام که امروز به یزد رفته به سمت یزد می رویم، قطار سریع السیری که شاید برای آخرین بار گروه کوچک ما را با همدیگر به شهری می برد که حالا از گوشه گوشه اش خاطره داریم، آخرین سفر دسته جمعی با قطار .... ناگهان چقدر زود دیر شد! 

بچه هایی که برخلاف من کارشناسی شان را در دانشگاه آزاد خوانده اند واحد وصایای امام را پاس کرده اند، ترم اول نمی دانستم که مثل مجتبی می توانم بردارم و حالا افتاده است به آخرین امتحان ترم سوم و شنبه باید یزد بمانم و ساعت 6 عصر امتحان بدهم و با قطار 8 شب برگردم! باید با خودم کتاب، روزنامه و البته مقدار زیادی کمبود خواب ببرم وگرنه تنها برگشتن با قطاری که این بار حتماً کُندتر و خسته تر به سمت تهران می آید کار آسانی نیست، وقتی چشم بچرخانم و کنارم مجتبی نباشد که از پشت عینک بدون قابش لبخند بزند، شهرام با آن موهای پرپشت و خنده هایش و اسماعیل با هدفونی در گوش و شال گردنی آویزان..... سفر آسانی نیست،  از همین الان باید سعی کنم خیلی به ساعت 8 شنبه 7 بهمن در ایستگاه راه آهن یزد فکر نکنم.....