آن مرد آمد....
یکی دو هفته ای است که گرفتارم. به هزار و یک دلیل. اتفاقات خوب. اتفاقات ناخوب.
برای همین کمتر نوشتم و کمتر سر زدم. اما افسوس بزرگترم برای این بود که حامد شاهین مهر عزیز اینجا آمد و نتوانستم ساعتی میزبانش باشم، با هم برویم بیرون، حرفی بزنیم، شعری بخواند و مثل خودش میزبانی کنم.

برای یک دوره آموزشی آمده بود تهران، به محل کارم سر زد، مثل خیلی اوقات دیگر با همان تیپ مشکی که از قرار معلوم و طبق اسناد رضا جهانگیری و رضا صادقی " رنگ عشقه"! توی اتاق حرف زدیم. از بچه ها، از پایان نامه، از کار و زندگی و گرفتاری روزمره....
حامد از آن دوستان خوبی است که هر وقت با او گپ بزنی حالت خوب می شود، صبور، آرام، با لبخندی بزرگ و مهربان... امیدوارم بهانه ای پیش بیاید و دوباره دور هم جمع بشویم، گپ بزنیم و شعر بخوانیم و از ته دل بخندیم. نه خیلی از این لبخندهای کلیشه ای که بوی میزهای اداره می دهد!
دنیای دانشجویان ارشد علوم ارتباطات اجتماعی دانشگاه علوم تحقیقات یزد فراتر از عدد و رقم است، زیر پوست هر کدام از این بچه ها دنیای بزرگتری است که گاه آشکارش می کنند و گاه پنهان می ماند. این وبلاگ تنها به نیت ثبت لحظه هایی از این بچه ها به روز می شود که ممکن است زیر غبار موذی زمان از یاد بگریزند.... قرارمان فصل انگور / شراب که شدم / بیا / تو جام بیاور / من جان! ...