کارگر ساختمانی...

نشسته بودم توی ترمینال. منتظر اتوبوس. روی صندلی کناری پسر 27- 26 ساله ای نشسته بود. با شلوار جین رنگ پریده، تی شرت ساده بدون طرح، کفش اسپورت سفید. کنارش هم یک ساک ورزشی بود. از رنگ و روی خاک گرفته اش می شد فهمید کمتر گذرش به باشگاه ورزشی افتاده است. موهای زبر و فرفری کوتاه شده ای داشت، با بازوهای برجسته ای که از زیر تی شرت گَل و گشادش هم می شد دید. یک جورهایی انگار قیافه جوان تر و خوش تیپ تر فرامرزخودنگار بود، همان داور مردان آهنین! از آن تیپ هایی که خیلی ها با ضرب و زور قرص و کراتین دوست دارند شکل آنها شوند. بَدن مَدن ردیف!
گوشی توی دستش بود و داشت لُری حرف می زد:
- مُردیم از بس تخم مرغ خوردیم بابا!...حقوقمون رو نداد... همه اش تقصیر اون برادرمه، گفت بیا تهران پول جمع کن!... دو ماهه علافیم. آبروم رفت پیش این رفیقم. من آوردمش تهران. به زور از صاحب کارم 50 هزارتومن گرفتم. الان بلیط اتوبوس خرم آباد گرفتیم برگردیم. گفتم اگه داری 30 -20 تومن برام کارت به کارت کنی. پول کرایه نداریم از خرم آباد بیاییم الشتر..... اگه داری...
زیرچشمی نگاهش می کردم. استراق سمعی دردناک. داشتم فکر می کردم اگر همین الان کسی به این دو نفر که هیکل های درشت و قدهای بلندی داشتند بگوید:
- داداش! این 200 تومن، این هم آدرس ! شب برید جلوی خونه طرف و هیکلش رو با چاقو بکنید دفتر نقاشی! بعد بندازیدش تو گونی بیاریدش!
چقدر می توانستند سر دو راهی پول یا دست خالی و سرشکسته برگشتن به شهر و دیارشان بمانند و فکر کنند؟
الف. میم
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۹۲ ساعت 11:10 توسط خیلیدور، خیلینزدیک
|
دنیای دانشجویان ارشد علوم ارتباطات اجتماعی دانشگاه علوم تحقیقات یزد فراتر از عدد و رقم است، زیر پوست هر کدام از این بچه ها دنیای بزرگتری است که گاه آشکارش می کنند و گاه پنهان می ماند. این وبلاگ تنها به نیت ثبت لحظه هایی از این بچه ها به روز می شود که ممکن است زیر غبار موذی زمان از یاد بگریزند.... قرارمان فصل انگور / شراب که شدم / بیا / تو جام بیاور / من جان! ...