داوری ....

دو سه روزی است، اخبار و عکس هایی در مورد بهرام افشار گوینده سابق تلویزیون منتشر می شود، مردی با چهره ای مصمم و صدایی گیرا که یکباره از بخش های خبری محو شد. حالا گفته می شود سال 88 در اعتراض به پیامدهای انتخابات ریاست جمهوری دهم ایران عطای کار در تلویزیون را به لقایش بخشیده است.
یاد تقی روحانی افتادم، گوینده ای با سرنوشتی به مراتب رنج آورتر! از آنهایی که عاقبت به خیر نشد.تا سال 57 گوینده رادیو بود، انقلاب که شد در دادگاه انقلاب به جرم تبلیغ به نفع رژیم پهلوی با استفاده از دستگاه رادیو و تلویزیون به ۵ سال حبس محکوم شد که باید ۲ سال اول محکومیت خود را در زندان ایرانشهرمی گذراند.
تا این جای کار می شود با تسامح و تساهل انقلابی تحمل کرد اما او روز ۱۱ مهرماه ۱۳۵۸ در حالی که برای طی دوران محکومیتش به ایرانشهر برده میشد، از سوی گروه مسلح توحیدی مستضعف ربوده شد و در بیابانهای اطراف جاده آرامگاه چنان او را کتک زدند که پیکرش فلج شد و قدرت تکلم خود را از دست داد، می گویند ربایندگان که معلوم نیست این روزها در کجای تاریخ یا جغرافیای این مملکت هستند، زبان او را هم بریدند!
روحانی 34 سال بعد در 5 تیرماه 92 جان به جان آفرین تسلیم کرد. گرچه برای کسی که با صدایش زنده است او 34 سال پیش رسماً مُرده بود.
افشار و روحانی را به خاطر تفاوت خاستگاه نمی توان با هم مقایسه کرد اما رستگار شدن نعمتی است. پیرترها می گویند: عاقبت به خیر شی! و آدم نمی فهمد این عاقبت به خیر شدن یعنی چه!
پ.ن: سلام فراوان خدمت کامران نجف زاده و ایمان مرآتی!
ای کاش داوری داوری داوری داوری در کار بود. کاشکی قضاوتی قضاوتی قضاوتی قضاوتی در کار بود.(با صدای محسن نامجو)
دنیای دانشجویان ارشد علوم ارتباطات اجتماعی دانشگاه علوم تحقیقات یزد فراتر از عدد و رقم است، زیر پوست هر کدام از این بچه ها دنیای بزرگتری است که گاه آشکارش می کنند و گاه پنهان می ماند. این وبلاگ تنها به نیت ثبت لحظه هایی از این بچه ها به روز می شود که ممکن است زیر غبار موذی زمان از یاد بگریزند.... قرارمان فصل انگور / شراب که شدم / بیا / تو جام بیاور / من جان! ...