جان ما مردم چقدر می ارزد؟
آسانسوری به یک هموطن "فهیم، شریف، محترم، هوشمند و با ارزش" تبدیل می شویم که می دانیم باید کمک کنیم تا کشور از "شرایط حساس کنونی" و "پیچ مهم تاریخی" گذر کند و به سر منزل مقصود برسد و این اتفاق نمی افتد مگر آنکه ما به " فلانی" رای بدهیم! و فلانی یعنی هر کسی که کاندید شده است!
انتخابات فصل مهمی است، چیزی مثل بهاری پرباران و خوش منظر بعد از زمستانی که سرمایش استخوان می ترکاند. اما فارغ از این تعارف ها و عزیز شدن مقطعی ما مردم همیشه در صحنه، جان یک ایرانی چقدر می ارزد؟ اگر قرار باشد ارزش جان را در کفه ترازویی بگذارند و وزن کنند مسئولین محترم که خود نیز عضوی از همین "ما" هستند چقدر حاضرند برای آن بپردازند؟ ا
ین نوشتار به هیچ عنوان سیاسی نیست و به هیچ دولتی از سازندگی گرفته تا اصلاحات و مهرورزی و احیاناً انحرافی ربطی ندارد. زنجه موره آدم هایی است که دوست دارند وزن و اعتبارشان را بدانند.
ایمنی و توجه به سلامت فرد فرد مردم یکی از شاخص هایی است که در همه جای جهان می توان با بررسی آن دقت کرد که آیا مسئولان آن کشور در تمام فصول نگران مردم شان هستند یا فقط در مقطع هایی خاص آنها را "فهیم، شریف، محترم، هوشمند و با ارزش" می دانند؟
وقتی در اخبار دهها نفر را مانند زنبورهای چسبیده به کندو سوار بر کامیون ها می بینیم، ذهن بی هیچ درنگی می رود به سمت هند و پاکستان و می دانیم لاستیکی ترکیده و دهها نفر مُرده اند یا بمبی منفجر شده و صدها نفر تکه پاره شده اند. اصولاً آمار مرگ هایی از این دست در این کشورها وقتی تک رقمی باشد اصلاً در اخبار نمی آید، دو رقمی و سه رقم باشند یکی دو ساعتی تیتر می شود تا چپ شدن کامیون بعد یا انفجار بمب تازه! به چند نمونه از این شاخص ها که در همه جای جهان به یک چشم دیده می شود نگاه کنید:
*بفرمائید هورمون!
تقریباً در هر خانواده با یک مرگ یا دستکم بیماری غیرمنتظره مواجه شده ایم. مردی در سن و سالی که قاعدتاً باید مرگ از او دور باشد یکدفعه حالش خراب می شود، او را به بیمارستان می برند و دو روز بعد توی اعلامیه ترحیم که به دیوار چسبانده اند به مردمی خیره می شود که بهت زده از هم می پرسند:
- اینکه جوون بود چرا سکته کرد؟!چرا سرطان گرفت؟
و سن سکته ها هر روز پائین تر می آید! مواد غذایی آلوده است، این را حتی اگر به صورت ملی و دست در دست هم انکار کنیم فایده ندارد. هر از چندگاهی آماری در خصوص آلوده بودن گوشت مرغ و برنج و سبزیجات و غذاهای بسته بندی شده و ... منتشر می شود و بعد زیر موج اخبار تازه دفن می شوند و از یاد می روند. برای نمونه سال گذشته مديرعامل سازمان ميادين ميوهوترهبار تهران با ارائه گزارش ميزان آلودگي ميوهها و محصولات پرمصرف از توضيح بيشتر و اعلام نتايج اين بررسيها خودداري كرد و گفت: نتايج را نميگوئيم، نگراني ايجاد ميشود!
«نگرانی ایجاد می شود» یعنی میوه ها و محصولات پرمصرف دارای موادی هستند که برای سلامتی مضر هستند و همان "ندانید" بهتر است! چون دانستن اش جز ایجاد ترس و وحشت چه فایده ای دارد؟ قرار نیست تغییر مهمی رخ بدهد یا مسئولان به فکر بیفتند و حرکتی بکنند و از میزان آلودگی ها بکاهند! یعنی خود آنها و خانواده شان از چه مواد غذایی استفاده می کنند که تا این اندازه نسبت به موضوعی تا این درجه از اهمیت بی خیال نشان می دهند؟! قرار نیست آنها مثل مردم عادی با مسائل برخورد کنند و با مصیبت ها "کنار" بیایند، آنها حقوق می گیرند و از احترام اجتماعی برخوردار می شوند تا از دشواری ها بکاهند، نکند رو به دوربین ها و و موقع خواندن مقالاتی از این دست لبخند می زنند و می گویند: دوشواری؟! دوشواری نداره!
مردم در مورد نحوه تهیه غذاهای بسته بندی ،مواد افزودنی و نگهدارنده و .... تقریباً متفق القول هستند که نظارتی دقیق صورت نمی گیرد. حتی وقتی خبر توزیع گوشت قاطر در فروشگاهها بعضی کشورهای اروپایی همه گیر و جهانی شد خیلی ها اینجا شانه بالا انداختند یعنی این اروپاهایی چقدر نازک نارنجی هستند!
دیدن ران مرغ هایی در ویترین ها که هم وزن ران بزغاله اند آدم را یاد کاریکاتورهایی می اندازد که ورزشکاران نحیف و استخوانی بعد از تزریق هورمون به عضله هایی پیچ در پیچ دست پیدا می کنند! این مرغ ها چه می خورند و کجا عمل می آیند؟ این میوه های خوش رنگ اما بی طعم کجا تولید می شوند؟ .... جوابش ساده است، مواد شیمیایی و هورمون ها معجزه می کنند! باور ندارید؟ مرغ های قدیمی خاطرتان می آید؟!
تولید مواد غذایی که فاقد کیفیت و استاندارد لازم است و از آن بدتر عدم وجود نظارت های سختگیرانه بر پروسه تولید باعث بروز بیماری های قلبی و عروقی، سرطان های روده و کبد و معده می شود. موضوعی که باعث می شود در خیلی از بیمارستان ها تخت برای بیماران کم بیاید. اینکه بخواهیم در قبال پرداخت هزینه های روزافزون مواد غذایی سالم استفاده کنیم توقع زیادی است؟ چرا باید این باور تقریباً همگانی شود که خیلی از تاریخ های انقضا را دستکاری می کنند و از نو روی مواد غذایی حک می کنند و به خورد ما می دهند؟!
*5000 کُشته در سال!
اگر تولید مواد غذایی پروسه ای زمان بر و هزینه زا است و بعضی می گویند ناگزیرند که از "هورمون های چاق کننده" برای افزایش وزن مرغ ها استفاده کنند تا به همه پروتئین برسد، در مورد آلودگی هوا چه می توان گفت؟ داستانی که حوصله همه را سر برده است. هر نهادی آن را مثل کیسه ای سنگین و خیس و بدبو از روی دوش خودش لیز می دهد و از نهاد دیگری می خواهد آن را بر دوش بگیرد و قصه این دست به دست شدن ادامه پیدا می کند و این مردم هستند که بیمار می شوند، ریه ها پر می شود از عناصری که فقط جایشان توی جدول مندلیف است و بس!
مردم حق دارند هوای سالم تنفس کنند. این موضوع یک حق اولیه است اما دارد به یک امتیاز تبدیل می شود. در شهرهای شلوغ تر آنها که داراترند در مناطقی که آلودگی کمتر است خانه می خرند و در خانه هایشان دستگاههای تهویه هوا نصب می کنند اما فرودستان با هر دم و بازدمی یکجا کل جدول مندلیف را به ریه هایشان می فرستند، بیمار می شوند، می میرند و .... جالب است بدانید برخی آمار 5000 کشته در سال بر اثر آلودکی هوا را تنها در تهران عنوان می کنند و هنوز مطالعه ای دقیق در خصوص استان های ایلام، خوزستان و ... که در معرض ریزگردها هستند صورت نگرفته است یا علاقه ای برای انجام آن وجود ندارد چون ممکن است انتشار نتایج آن باعث « ایجاد نگرانی شود»!
* راه تو را می خورد!
در مورد میزان مرگ و میرهای تصادفات همین نکته را بدانید کفایت می کند که در ایام نوروز تقریباً روزی 40 نفر فقط کشته شدند! آماری که حتی بیشتر از تعداد کشته شده ها در انفجارها و تیراندازی ها و بمباران های سوریه است!! ایمنی خودروها و جاده ها یکی از حقوق اولیه مردم است. یعنی مسئولان محترم باید بدانند که جان هر شهروند که در نتیجه یک تصادف از دست می رود برای خانواده اش دستکم ارزش دارد. کاش حوصله و جسارتی در میان بود و کسی دست به تحقیقی جامع می زد که تعداد مسئولانی که سوار خودرو مرگ آفرینی مثل پراید می شوند چند نفرند؟
چند روز پیش از تلویزیون گزارشی پخش شد که به معنای واقعی هولناک بود. گزارشگر به سراغ مرکزی رفته بود که لاستیک های وارداتی را مورد آزمایش قرار می داد. لاستیک را روی نوار نقاله مخصوصی می گذارند و برای ساعت های متمادی می چرخانند تا میزان مقاومت اش را بسنجند. کارشناسی که این کار را انجام می داد رو به دوربین گفت: این لاستیک ها که مخصوص خودروهای سنگین است باید بیشتر از 40 هزار کیلومتر کار کنند اما اینجا بعد از 9 هزار کیلومتر از هم متلاشی می شوند!
این را گفت، دوربین لاستیک را نشان داد که روی نقاله می چرخید و بعد خبری در مورد بحران اقتصادی در منطقه یورو پخش شد و تمام! من ماندم و این حیرت که راننده بیچاره ای که با اطمینان می رود و این لاستیک ها را می خرد و زیر ماشین اش می اندازد و دل به جاده می سپارد چه گناهی کرده است؟ خانواده اش چه گناهی کرده اند که وقتی لاستیک ماشین می ترکد و پدر را از دست می دهند باید حرف های تکراری " قسمتش بود"، "تقدیره و نمیشه کاریش کرد" و ... را بشنوند و کسی نمی گوید اگر مسئول با کفایتی بود اجازه نمی داد این لاستیک ها وارد و توزیع شود.... این مثال کوچک را بگذارید کنار کیسه هوای ناقابلی که اگر در خیلی از خودروهای ساخت وطن وجود داشت الان هزاران نفر زنده بودند ....
*مرگ های ساده و تکراری
کشور ما کشوری زلزله خیز است و نقاط بسیاری از آن روی گسل قرار دارد. این جمله ساده یعنی احتمال بروز زلزله در این کشور بسیار است. در تازه ترین نمونه مردمانی در آذربایجان، بوشهر و سیستان و بلوچستان هنوز سیاه پوش عزیزانی هستند که زیر آوار جان دادند. در کشوری با این مختصات چرا هنوز ساخت و سازها استاندارد نیست؟ چرا ساختمان هایی احداث می شود که عبور یک کامیون از کنار آنها تمام اسکلت اش را می لرزاند؟کاری به بناهای قدیمی ندارم که صحبت از بهسازی و ترمیم آنها عملاً شعار است، چرا در مورد بناهای تازه حساسیت وجود ندارد؟ سیل های گاه و بیگاه هم حکایتی مشابه دارد، در شهرهای شمالی جنگل ها را می تراشند، با اندکی باران سیل راه می افتد، زمین فاقد بافتی است که آب را نگهدارد و در نتیجه آدم هایی به سادگی زندگی شان را از دست می دهند. به همین سادگی جان یک هموطن که هنوز می توانست "فهیم، شریف، محترم، هوشمند و با ارزش" باشد از دست می رود!
به این لیست می توانید مرگ های دردناک و بسیار پیش پا افتاده اما به شدت تکراری که در کشورمان رخ می دهد را اضافه کنید: زمستان و گاز گرفتگی های پی دردپی، آتش سوزی در مدرسه ها، گودبرداری های غیراصولی و خراب شدن خانه همسایه، شل شدن پیچ های وسایل بازی در شهربازی ها و قلاب سنگ شدن آدمها، غرق شدن در دریا، نوشیدن مشروبات الکلی خطرناک، نشست خیابان ها و فرورفتن آدمها در دل زمین! خارج شدن قطار از ریل و ... همه از آن دست مرگ هایی هستند که می شود خیلی ساده جلویشان را گرفت اما انگار عادت کرده ایم که همسایه دیوار به دیوار مرگ باشیم. عادی شده است مرگ هایی که می توانند رخ ندهند...
آقای رئیس جمهور آینده!
برای جان ما ارزش قائل شوید لطفاً! اگر نمی توانید اقتصاد را سامان بدهید لطفاً نگذارید اینقدر آسان بمیریم! اگر نمی توانید روابط سیاسی خوبی با دنیا برقرار کنید لطفاً به زیردستانتان بفرمائید که جان این مردم ارزش دارد، آنها ترجیح می دهند گرسنه باشند اما همدیگر را از دست ندهند. کنار سفره هایی که نه تنها بوی نفت نمی دهد بلکه گوجه فرنگی هم از آنها رم کرده است ما به همدیگر نیاز داریم...
آقای رئیس جمهور آینده! لطفاً اجازه بدهید به مرگ طبیعی بمیریم! سرطان، سکته قلبی، تصادف و مرگ هایی از این دست را کمی از ما دورتر کنید. قول می دهیم حتی اگر انتخابات نشد و شما یادتان رفت از ما تعریف کنید ما همچنان مردمانی "فهیم، شریف، محترم، هوشمند و با ارزش" بمانیم و رای بدهیم.
* احسان محمدی
* از دوستان دیگری که در روزنامه ها یا فضای مجازی می نویسند خواهش می کنم مطالب شان را ارسال کنند تا در وبلاگ درج کنیم و این چراغ روشن بماند. به صورت روزانه مطالب مختلفی می نویسم ولی از نجائیکه حوصله تان سر می رود که از من بخواهید ترجیح می دهم شما هم مرتکب! نوشتن شوید. سپاسگزارم!
دنیای دانشجویان ارشد علوم ارتباطات اجتماعی دانشگاه علوم تحقیقات یزد فراتر از عدد و رقم است، زیر پوست هر کدام از این بچه ها دنیای بزرگتری است که گاه آشکارش می کنند و گاه پنهان می ماند. این وبلاگ تنها به نیت ثبت لحظه هایی از این بچه ها به روز می شود که ممکن است زیر غبار موذی زمان از یاد بگریزند.... قرارمان فصل انگور / شراب که شدم / بیا / تو جام بیاور / من جان! ...