شهره به شوريدگي و شيدائي....
حامد پاسخ مي دهد: سرکنفرانس گفتی عشق و سرماخوردگی را نمی شود قایم کرد حالا شوریدگی را
هم اضافه کن!
به شوخي به احسان ميگم: حامد با اين يال و كوپال به اسطوره شاهنامه ارتباطات يزد تبديل شده است!
حامد از آن دسته همكلاسي هايي است كه شديداً قابل احترام است. با مناعت طبع و افتادگي حال. هر چند فرصت خلوت كردن با او زياد پيش نيامده اما اهل دل است و اشارت.
به لطف آپشن هاي مختلفي كه اين ترم گذاشته اند به سه گروه تقسيم شده ايم. عده اي كلاس آقاي دكتر ايماني و مرتضوي را انتخاب كرده اند و پس از كلاس كاربرد نرم افراز با قطار چهار بر مي گردند. بخش ديگري از دوستان كه بچه هاي صدا و سيما هم جزوشان هستند، ساعت ده موتور علمي شان را روشن نموده و تا حوالي شش مي روند. اما عده سوم خيلي جالبند: سر همه كلاس ها مي روند! يعني اين دوستان كمي بيشتر از همه درس پاس مي كنند.
موضوع كلاس درس آقاي دكتر مرتضوي ادامه بحث جامعه شناسي سياسي در حوزه فرهنگ است. مباحثي نظير: نقش مردم در گفتمان غالب تعالي گرا. استاد سعي دارد نظريه دهه شصت در مورد كاركرد و تاثيرات سيستم هاي باز و بسته را در حوزه فرهنگ تبيين نمايد. به حال و روز فعلي ما نمي خورد! با او بحث مي كنيم، مثال نغض مي آوريم و ايشان هم تأكيد مي كند كه حوزه علوم اجتماعي پر است از اينگونه موارد.
از اول تا اخر كلاس داشتم فكر مي كردم چرا اين پرده ويديو پرژكتور را كسي بالا نمي برد تا بتوان از تمام مساحت تخته استفاده نمود و هي اينور و آنور نرفت، ولي سر درنياوردم!
شهرام با جعبه شيريني سر مي رسد، تازه دامادي كه سعي دارد به روي خودش نياورد دوران اسارت تلخ است! البته قرار بود كه شهرام شيريني براي تولد خانم زاهدي بگيرد ولي موضوع را دو تا يكي مي كند و اتفاقا اين موضوع به ذائقه رديف آخري هاي كلاس هم خوش مي آيد!
و هر دو مناسبت را با هم گرامي مي دارند!
بی تو از چادر گلدار بدم می آید از نگاه در و دیوار بدم می آید
آنقدر دیر رسیدی به شب راه آهن كه ز دهقان فداكار بدم می آید
پدرم روضه ی رضوان به دو گندم بفروخت دارد از مردم بازار بدم می آید
سیب از چشم درختان سپیدار اُفتاد از درختان سپیدار بدم می آید
تو نباشی دگر از هر چه شبیه آب است به ابوالفضل علمدار بدم می آید
شعر از: حامد حسینخانی
نویسنده: فطرس
دنیای دانشجویان ارشد علوم ارتباطات اجتماعی دانشگاه علوم تحقیقات یزد فراتر از عدد و رقم است، زیر پوست هر کدام از این بچه ها دنیای بزرگتری است که گاه آشکارش می کنند و گاه پنهان می ماند. این وبلاگ تنها به نیت ثبت لحظه هایی از این بچه ها به روز می شود که ممکن است زیر غبار موذی زمان از یاد بگریزند.... قرارمان فصل انگور / شراب که شدم / بیا / تو جام بیاور / من جان! ...