همه اتفاقات روز پنجشنبه تحت تاثیر لبخند رنگ پریده و صدای بغض آلود مجید حق دین همکلاسی خوب مان قرار گرفت. کلاس آقای دکتر مزیدی با ارائه تحقیق ها داشت پیش می رفت که نوبت به مجید حق دین رسید، از آن همکلاسی های مودب و خوش برخوردی که ترم اول معمولاً با یک کیف چرخدار جمع و جور و لباس های مرتب و صورت اصلاح شده توی کلاس می آمد، سلام و علیکی می کرد و سرش را به نشانه احترام خم می کرد، عینک بدون قاب اش، لبخندش و اینکه همیشه انتهای کلاس و سمت راست کنار آقای صفری می نشست تقریباً یاد همه مانده است، طبع ظریفی دارد و کلمات را خیلی با دقت کنار هم می چیند و مثل مجری های کارکشته تلویزیون با هنرمندی حرف می زند، پیش از این هم در دی ماه ۹۰ به شوخی در موردش نوشته بودم: آقای حق بین از بچه های کلاس که با تکیه کلام "استاد!به نظر من.." مشهور است، مرتب و اتوکشیده پای تخته رفت، ذوق ادبی دارد و شاید جزو اولین دانشجویان تاریخ ارتباطات باشد که سر کلاس درس روش تحقیق در جواب استاد
شعری از "مهدی سهیلی" خوانده است!
وقتی برای ارائه تحقیق اش جلوی کلاس ایستاد چون می دانستم اهل کتاب و رسانه است، منتظر بودم که کار خوبی ارائه کند، مثل همیشه با لبخند و با شعری شروع کرد، و بعد شعری دیگر که که در میانه اش واژه ای را فراموش کرد، مکث کرد، لبخند روی صورتش معلق مانده بود، گفت: قصد ندارم روز خوبتان را بد کنم اما من فقط به احترام شما اینجا ایستاده ام و به احترام آقای دکتر مزیدی که چند بار خلف وعده شد و این کنفرانس به تاخیر افتاد، راستش را بخواهید ساعت ۱۱ به من خبر دادند که خواهرم به رحمت خدا رفته و ....
ساعت نزدیک سه بود، داشت حرف میزد که چیزی مثل یک موج بزرگ از روی همه ما رد شد، موج تلخ غم!همه غافلگیر شدیم، آقای دکتر مزیدی گفت:
- ممنونم! بهتون تسلیت می گم و همین هم کافی است و لزومی ندارد تحقیق تان را ادامه بدهید.
اما حق دین با لبخند ایستاده بود جلوی کلاس، چهره بچه ها به وضوح نشان می داد که چقدر تحت تاثیر قرار گرفته اند، برخلاف همه من دوست داشتم حرف بزند و تحقیق اش را ادامه بدهد، در این مواقع آدم دوست دارد توی جمع باشد، حرف بزند، اینجور از بار غمش کم می شود، هنوز توی یک ناباوری عجیب هستی، با آنکه می دانی و مطمئنی این اتفاق افتاده و تو عزیزی را از دست داده ای که دیگر هیچوقت کنار تو نخواهد بود، با آنکه هر ثانیه خاطره ای از او پیش چشمت می آید اما حس عجیبی آدم را سرپا نگه می دارد، مقاومت می کند، همان چیزی که می گویند خدا در مصیبت به آدم صبر می دهد! حق دین در مورد توسعه و نابرابری حرف می زد و من نمی توانستم ذهنم را مهار کنم، لحظات بسیار تلخی بود....
کنفرانسش را تمام کرد و برای همه آرزوی شادی کرد، گفت که برای ساعت ۴ امروز بلیط گرفته و می رود. فاتحه ای خواندیم و کلاس سخت غم آلود شد.
از طرف خودم و همه بچه های کلاس این مصیبت را به مجید حق دین عزیز تسلیت می گویم، غم همیشه در یک لباس به زندگی مان هجوم نمی آورد اما هر وقت بیاید آنقدر قوی است که می تواند تمام استخوانهایت را بشکند.حق دین روز پنجشنبه محکم و با لبخند ایستاده بود مقابل این مصیبت،درد این ماجراها در طول زمان خوب می شود و زخم شان اما عمیق تر! هر چه زمان می گذرد حس خلاء، حس تنهایی، حس از دست دادن، حس نداشتن و نبودن کسی که یک روز او را داشتی و کنارت بود دردناک تر می شود...امید که دوباره هیچکدام از دوستان را با دردی اینچنین نبینم و هفته بعد دوباره مجید حق دین با آن عینک بدون قاب و لبخندش کنار آقای صفری که به شادمانی پدر شده بنشیند. زندگی چیزی جز فاصله زاد و مرگ نیست.
دنیای دانشجویان ارشد علوم ارتباطات اجتماعی دانشگاه علوم تحقیقات یزد فراتر از عدد و رقم است، زیر پوست هر کدام از این بچه ها دنیای بزرگتری است که گاه آشکارش می کنند و گاه پنهان می ماند. این وبلاگ تنها به نیت ثبت لحظه هایی از این بچه ها به روز می شود که ممکن است زیر غبار موذی زمان از یاد بگریزند.... قرارمان فصل انگور / شراب که شدم / بیا / تو جام بیاور / من جان! ...