نفس های سال 90 به شماره افتاده است، تا چند ساعت دیگر سال 1390 سالی که ما دانشجوی کارشناسی ارشد شدیم، سالی که قطار تهران - یزد پر از خاطره شد، سالی که آقای بشارت نو برای روزنامه اش خون گریست، سالی که هتل صفائیه و هتل کاروان و بوفه آقای جعفر فلاح و ساختمان دانشگاه علوم تحقیقات به فضاهای داشته مان اضافه شد، سالی که دوستان تازه ای یافتیم تا با آنها حرف بزنیم، دوست شان داشته باشیم، حرص شان بدهیم، حرص مان بدهند، با همدیگر جر و بحث کنیم، دل مان برایشان تنگ شود، شماره هایشان به لیست تلفن هایمان اضافه شود، سالی که از استادهای تازه حرف های تازه و بغض های تازه یاد گرفتیم، سالی که ....
 

سال 90 دارد تمام می شود، خاطره می شود برای همیشه، مثل سال های قبل که حالا فقط عددهایی توی تقویم هستند. می شود به سبک مجری های تلویزیون لبخند زد و گفت: هر روزتان نوروز، نوروزتان پیروز....! اما هر وقت سال نو می شود یاد این کوتاه نوشته از نویسنده ای می افتم که خودش حالا سالهاست به اجبار دور از این خاک خوشبوی پرمهر سفره هفت سین می چیند.

« سال نو را به تمام ایرانیان، به دخترها و پسرها، به پدرها و مادرها، به عاشقانی که عاشقانه همدیگر را دوست دارند، به بچه هایی که لباس نو نخریدند و بزرگوارانه هیچ نخواستند، به همسرانی که فقر را با لبخند تحمل کردند و به تمام ایرانیانی که دور از این خاک خوشبوی پر مهر سفره هفت سین می چینند تبریک می گویم».

برای همه تان آرزوی سالی پر از شادمانی و سلامت می کنم، از تمام دوستانی که از این قلم و نوشته های این وبلاگ به نوعی رنجیدند پوزش می طلبم که از آغاز هدف دوست داشتن و مهر پراکندن بود نه اینکه تخم کین بکاریم.

سخن آخر از زبان الیاس علوی شاعر افغانی که مثل ما سفره هفت سین می چیند:

از بهار تقویم  به جا می ماند
از من
استخوان هایی که تو را دوست داشتند.