X
تبلیغات
کارشناسی ارشد علوم ارتباطات یزد 90

کارشناسی ارشد علوم ارتباطات یزد 90

داستان آدم ها و کتاب و جزوه‌های علوم‌ارتباطات‌اجتماعی که خاطره می‌شوند

دیریست که دلدار پیامی نفرستاد....

سال نو مبارک....

اولین ماه از سال جدید از نیمه هم گذشت. یعنی چیزی حدود 345 روز دیگر سال 1394 از راه می رسد! به همین زودی، به همین سرعت!

خیلی وقت است اینجا ننوشته ام. هر بار بهانه ای پیش آمد برای نوشتن چند خط. بابت کوتاهی ام عمیقاً عذرخواهی می کنم.

خبر تازه ای ندارم جز اینکه بیشتر بچه ها دفاع کردند، حالا مانده است صادر شدن مدرک نهایی که به گمانم برخلاف آنچه که گفته می شد با عنوان دانشگاه علوم تحقیقات تهران می خورد به همان عنوان دانشگاهی که درس خواندیم رقم خواهد خورد. خیلی وقت است دیگر هیچ مدرکی اینقدر برایم اهمیت ندارد که پیگیر بشوم از کدام دانشگاه است! به هزار و یک دلیل که از حوصله نوروزی تان خارج است!

چه خبر از شما؟ می دانم که اسماعیل به جد و جهد درگیر سایت خبری تدبیر است. یک سایت خبری کم هیاهو و محترم. سر بزنید و اخبار روز را دنبال کنید. مجتبی هم درگیر کارهای اداری اش است.از شهرام خبر تازه ای نیست و جواد هم دارد کارهای مطبوعاتی اش را انجام می دهد. با میثم هم در تماسم. زندگی تازه ای را در سال جدید آغاز کرده است. جویای احوال باقی دوستان هم هستم و تلفنی و پیامکی گاهی به گاهی احوالی می پرسم...

امیدوارم در سال جدید چراغ دلتان روشن و پرفروغ باشد. بخشی از بهاریه ای که برای نشریه ای پیش از عید نوشتم را تکرار می کنم که مخلص کلام باشد:

سال 1393 مثل هر سال دیگری در این تاریخ سیب زمینی کمی گران یا ارزان می شود. مردم در تاکسی ها می گویند قرار است خانه گران شود و میوه فروش محل، مثل شعبده بازی تردست، پیش چشم های گشاد شما لابلای میوه های سالم دوسه دانه گندیده هم قاطی خواهد کرد و تنها در خانه آنها را خواهید دید. مثل هر سال دیگری با تصادف های دهشتناک «مُرده می برن کوچه به کوچه»! و آدم های سر به هوا پوست ...

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم فروردین 1393ساعت 10:9  توسط خیلی‌دور، خیلی‌نزدیک  | 

آقا امضا بده!

خیلی وقت است اینجا ننوشته ام. منتظر بودم دوستانی که برای دفاع رفتند دو سه خطی بنویسند اما ننوشتند. هزار وعده خوبان یکی وفا نکنند... از طرف دیگر بلاگفا مدام برای ارسال عکس ایرادهای بنی اسرائیلی می گیرد به همین خاطر از شما بینندگان عزیز خواهش می کنم به این متن بدون عکس دقت فرمائید!( با لحن آقای حیاتی در بخش خبر!)

1- بیشتر بچه ها دفاع کردند حتی حامد! باورتان می شود؟! حامد که یک ماه دیرتر از همه ما سرکلاس آمد و هر دفعه با آن کوله سنگین اش یکی دو اتوبوس را عوض می کرد که برود کرمانشاه و برگردد هم دفاع کرد به خیر و خوشی! خانم نوری، صادقی، فرشید، دهقان، دانشی و جواد و مجتبی و اسماعیل و بختیار و چند نفر دیگر هم دفاع کردند و الحمدلله بدون مشکل نمره گرفتند. در این مدت به تک تک شان زنگ زدم و تبریک گفتم، بیشتر بچه های با اندکی بالا و پائین از جریان دفاع راضی بودند. از قرار معلوم فقط سنگ پیش پای خانم پازوکی افتاده که امیدوارم آن هم برداشته شود و بتواند دفاع کند.

2- برای تسویه حساب رفتم دانشگاه. همراه محسن رحیمی. با چهار جلد پایان نامه گالینگورشده که در قسمت تشکرش از همه بچه های همکلاس یاد کرده بودم. هفت خوانی است این تسویه حساب!حتی برای من که کارم با دانشجوهاست و هر روز زیر برگه چند دانشجوی فارغ التحصیل را امضای یادگاری می زنم هم پروسه خسته کننده ای بود. آنقدر از این اتاق به آن اتاق پاسکاری شدم که کلافه کننده بود.بعضی از امضاها غیر ضروری است اما انگار کسی به فکر حذف آنها از برگه تسویه حساب نیست. در این دو سال جز اساتید خودمان تقریباً با هیچ مسئولی در دانشگاه روبرو نشده بودم، کاری نداشتم و انتظار داشتم کارم نداشته باشند! اما سخت در اشتباه بودم. بعضی از کارکنان محترم دانشگاه به شکلی برخورد می کردند که انگار من دانشجو اسبم را بسته ام دم در و برای اولین بار است وارد یک اداره می شوم و یک کارمند می بینم! بعضی از رفتارها، پاسخ ها، سردواندن ها و شانه خالی کردن ها خنده دار و تلخ بود. در عوض دو سه نفر بسیار خوب برخورد کردند. فوق العاده زحمتکش و محترم. از آنهایی که می دانند دانشگاه فقط با دانشجو تعریف می شود و وجود آنها منوط به وجود دانشجو است. در پست های آینده بیشتر می نویسم.

3-به دوستانی که دفاع کرده اند توصیه می کنم که سریع بروند توی فاز رفع اشکال و چاپ کردن پایان نامه و گرفتن امضاها. از قرار معلوم مدرک فارغ التحصیلی که مثل نان شب برای ما واجب است را یکی دو ماه بعد از تسویه حساب می دهند.

4- دیدن اساتید و دوستان و قدم زدن در دانشگاه تازه ام کرد گرچه یزد شهری است که خیلی سریع احاطه ات می کند. مثل یک چادر بزرگ که روی سرت می افتد و غربت سنگینی دارد. یاد هزار خاطره افتادم. هزار خاطره.... باید اینجا یکبار دیگر از دکتر مزیدی، دکتر مرتضوی و دکتر افشانی تشکر کنم که پاسخگو و یاریگر بودند. دیدن آقای مزیدی همکلاس در لباس فرم با آن گشاده رویی و مهربانی بی دریغ اش و شوخی های مان با همدیگر لذت بخش بود. دیدن جهانگیری که دنبال دفاع بود، آذرنگار که گرفتار کار و قصه های ناگفتنی و نانوشتنی اش بود اما همچنان پیگیر کار بچه ها بود، محسن رحیمی پای ثابت دفاع بچه ها، خانم دانشی که به قول کارشناس پژوهش وکیل الرعایای ارتباطات شده بود و نشستن در ایستگاه راه آهن خاطره ها از اتفاقات سفری دو روزه ای بود که در ان ده بار تمام پله های ساختمان چند طبقه دانشگاه را مدام در طلب امضاهای نهایی بالا و پائین دویدم!

+ نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1392ساعت 12:53  توسط خیلی‌دور، خیلی‌نزدیک  | 

یاران را چه شد....

چرا گفتی اسیر دست تقدیری؟

چرا دیگر سراغ از ما نمی گیری؟

تو حتی روزهای تلخ نامردی!

نگاهت را دریغ از ما نمیکردی!

...

لعنت به این همه غم نان که فاصله می اندازد میان آدمها. به این همه دویدن و نرسیدن. 

آنطور که دلم می خواهد با دوستانی که دوست شان دارم در ارتباط نیستم. وقتی من وقت دارم آنها درگیرند، وقتی آنها فرصت اش را دارند من دوان دوان دنبال کارم!

از جواد آذرنگار خبر دارم و می دانم چقدر سخت درگیر کار روزنامه هایش است.

از اسماعیل حق پرست که دارد با سایت تدبیر کار می کند و دل با نوشتن و خبر دارد.

از مجتبی که هنوز درگیر کار است و شاید هفته آینده از پایان نامه اش دفاع کند و خلاص....

از حجازی که از طبس چنان دفاع می کند که سزار از روم!

از میثم علی پور که دارد یک کار تازه را تجربه می کند.

از مهدی روزبهانی که پایان نامه اش را با موفقیت دفاع کرد.

از محسن رحیمی که هنوز هم هر کاری از دستش بر می آید مهربانانه انجام می دهد.

از یزدانی که چند روز پیش از وسط محوطه دانشگاه تماس گرفت و دلتنگ مان کرد.

از حامد که گاهی عکسی در فیسبوک هوا می کند و شعری...

از دمیرچی عزیز که تا یکقدمی دکترا رفت و برگشت اما هنوز با اراده دارد دنبال راهی می گردد.

از شهرام که همچنان دنبال یک لقمه « نان و موز» است!

از ...

اما دلم بیشتر می خواهد!



+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1392ساعت 23:21  توسط خیلی‌دور، خیلی‌نزدیک  | 

حکایت جزوه نوشتن ما!

به قول عادل فردوسی پور؛ تصویر به اندازه کافی گویاست!

+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1392ساعت 23:21  توسط خیلی‌دور، خیلی‌نزدیک  | 

تسلیت...

دین داران و دین باوران می گویند ماه صفر ماه سنگینی است، باید صدقه داد برای رفع و دفع بلا.

در این یکی دو ماه چند حادثه تلخ رخ داد، تا جایی که خبردار شدم:

مجتبی سروش پور دایی شان را از دست دادند،خانم آرزو فرشید، در غم از دست دادن پدربزرگ اش سوگوار شد و آقای حق دین عزیز هم سیاهپوش مادرش شد.

برای همه این عزیزان آرزوی صبر و آرامش می کنم. امیدوارم از این  پس و در ربیع الاول و با پایان یافتن محرم و صفر شاهد شادی و شادکامی دوستان باشم و اینجا از لبخند بنویسم و شادمانی.....

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1392ساعت 23:12  توسط خیلی‌دور، خیلی‌نزدیک  | 

امان از دلتنگی ...

دلم تنگ شده است..برای همه آن لحظه های خوب نشستن توی قطار، چای خوردن، موزیک گوش دادن، برنامه ریزی های مجتبی، مجله های خودم، لب تاب اسماعیل، میوه تقسیم کردن کوپه به کوپه.... سرو صدای بچه های رشته های دیگر....

دلم تنگ شده است برای رسیدن به ایستگاه، اصرار راننده ها: دربست صفائیه!.. دربست کاروان! برای شوخی با راننده های خسته نیم شب راه آهن، برای رسیدن به هتل کاروان، برای آن فلاسک های زنگ زده آب جوش، برای آن دمپایی های بی قواره هتل، برای قرض کردن هیتر، برای زنگ زدن و شام سفارش دادن، برای نان و ماست و گوجه های شهرام....

دلم تنگ شده است برای زنگ گوشی ام، برای آن ترانه شمالی: می چل چرانه.... برای کشیددن پتو روی سر، برای نرفتن به کلاس، برای جاماندن از آن مینی بوس های قراضه، برای زنگ زدن به آژانس، برای خیابان های پهن و خلوت صبح های جمعه یزد، برای رسیدن به دانشگاه، برای رد شدن از آن نگهبانی، با آن نگهبان ریشو که خیلی با زحمت جواب سلام می داد.... 

دلم تنگ شده است برای رد شدن از جلوی بوفه ساختمان احرامیان، برای دیر رسیدن به کلاس، برای پیدا کردن جا، برای لبخند زدن هایمان به هم؛ یعنی باز دیر رسیدید؟! برای کنفرانس دادن بچه ها، برای اس ام اس بازی کردن های سرکلاس، برای جزوه ننوشتن! برای بحث های سرکلاس...

دلم تنگ شده برای آن دقیقه های بین دوکلاس، برای رفتن به بوفه، برای خریدن چای از آن پسر همیشه عبوس بوفه ای، برای نشستن روی آن صندلی های آهنی یخ زده، برای شعر خواندن حامد، برای روزنامه توزیع کردن آذرنگار، برای لهجه شیرین نصیری و جمالی، برای کل کل ها با مزیدی باحوصله، برای شوخی های میثم با روزبهانی، برای صبحانه های پروپیمان دمیرچی، برای سیمای مهربان بختیار، برای ....

دلم تنگ شده است.... دلتنگی مثل بهمن است، وقتی سرازیر می شود، نه می توانی فرار کنی، نه وقتی روی سرت ریخت نفس از سینه ات بیرون می آید....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1392ساعت 11:55  توسط خیلی‌دور، خیلی‌نزدیک  | 

مرگ یک استاد مولف

...و مرگ از در به در آمد که؛ منم!

پدر علم ارتباطات ایران که از مدتها پیش بیمار بود، عصر امروز در آستانه 80 سالگی درگذشت. دکتر معتمدنژاد بنیانگذار علم ارتباطات و احیاگر آموزش روزنامه‌نگاری در ایران بود. 

پروفسور کاظم معتمدنژاد متولد اردیبهشت ۱۳۱۳ هجری شمسی در بیرجند، دارای مدرک کارشناسی رشته قضایی دانشکده حقوق و علوم سیاسی و اقتصادی دانشگاه تهران ، دکترای دولتی علوم سیاسی از دانشکده حقوق و علوم اقتصادی دانشگاه پاریس، دکتری تخصصی روزنامه‌نگاری از انستیتوی مطبوعات و علوم خبری در دانشگاه پاریس و دیپلم‌ عالی تدریس روزنامه‌نگاری از مرکز بین‌المللی تعلیمات عالی روزنامه‌نگاری دانشگاه استراسبورگ بود.

برخی تالیفات استاد دکتر کاظم معتمدنژاد عبارتند از:

روزنامه‌نگاری، نویسنده: دکتر کاظم معتمدنژاد، دکتر ابوالقاسم منصفی

روش تحقیق در محتوای مطبوعات نویسنده: دکتر کاظم معتمدنژاد

وسایل ارتباط جمعی (جلد نخست)نویسنده: دکتر کاظم معتمدنژاد

مبانی حقوقی بین‌المللی گزارشگری برای صلح، نویسنده: دکتر کاظم معتمدنژاد

اجلاس جهانی سران درباره جامعه اطلاعاتی، نویسنده: دکتر کاظم معتمدنژاد

جامعه اطلاعاتی: اندیشه‌های بنیادی،دیدگاه‌های انتقادی و چشم‌اندازهای جهانی،نویسنده: دکتر کاظم معتمدنژاد

حقوق مطبوعات،نویسنده: دکتر کاظم معتمدنژاد

حقوق حرفه‌ای روزنامه‌نگاران نویسنده: دکتر کاظم معتمدنژاد، دکتر رویا معتمدنژاد

حقوق ارتباطات نویسنده: دکتر کاظم معتمدنژاد، دکتر رویا معتمدنژاد

و دهها مقاله که در مجلات داخلی و خارجی منتشر شده‌اند.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1392ساعت 1:28  توسط خیلی‌دور، خیلی‌نزدیک  | 

آقای بشارت نو

اسم جواد آذرنگار را آقای بشارت نو گذاشته بودیم. همه فکر و ذکر و خیالش روزنامه اش بود. با آن بیدار می شد، غذا می خورد، حرف می زد و می خوابید. هنوز چهره شکسته اش پیش چشمم است، وقتی که توقیف موقت شده بود، وقتی که توی مسجد دانشگاه تکیه می داد به دیوار، وقتی که انگار آسمان اش به زمین رسیده بود. یادم است شوخی های مجتبی و دلداری های ما و تلاش های مجتبی و شوخی های ما ....

حالا روزگار عوض شده است و خبر می رسد: مجله بشارت یزد که چندی پیش به مثبت تغییر نام داد،گستره آن از استان یزد به بین المللی ارتقا یافت.این مجله چندماه پیش نیز از استان یزد به سراسری تغییر گستره توزیع داده بود
همچنین نشریه شهاب یزد که چندی پیش صاحب امتیازی آن بنام جوادآذرنگارشده بود درجلسه دوشنبه گذشته هیات نظارت برمطبوعات ضمن تغییر نام به روزنه ترتیب انتشار آن نیز از دوهفته نامه به هفته نامه ارتقایافت.

* این عکس را زمستان پارسال گرفتم. لحظه ای که شماره نخست مجله بشارت یزد با دوندگی های اسماعیل تازه از چاپخانه در آمده بود و دستش رسید و ورق زد.

برای جواد که همه مان از او خاطره داریم و آش الوداع را در حضور او قاشق زدیم آرزوی موفقیت و سربلندی روزافزون دارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1392ساعت 13:47  توسط خیلی‌دور، خیلی‌نزدیک  | 

همکلاسی ما نماینده استان یزد شد

نماینده کنفرانس روابط عمومی ایران در یزد معرفی شد.
علی احمدیان با توجه به سوابق و تجارب، از سوی دبیرکل کنفرانس بین¬المللی روابط عمومی ایران مهدی باقریان به عنوان نماینده رسمی دهمین کنفرانس بین المللی روابط عمومی ایران در استان یزد انتخاب شده است.
این کنفرانس در تاریخ 23 و 24 دی ماه 1392 با همکاری موسسه ارتباط گستر هزاره ریحانه، همایش زن و روابط عمومی و کارگزار روابط عمومی برگزار خواهد شد.

در این حکم آمده است: شایسته است ضمن هماهنگی با روابط عمومی های استان برای حضور گسترده و باشکوه مدیران و کارشناسان روابط عمومی در کنفرانس، در جهت اعتلای روابط عمومی ایران، گامهای مؤثری برداشته شود.
گفتنی است علی احمدیان که درحال حاضر بعنوان بخشدار بخش مرکزی تفت مشغول به کاراست پیش از این مسوول روابط عمومی فرماندارسی تفت بود که درآنجا نیز توانست افتخاراتی  را از جمله رتبه روابط عمومی برتر و برگزیده را کسب کند.

منبع: دوروزنامه بشارت نو

+ نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1392ساعت 11:4  توسط خیلی‌دور، خیلی‌نزدیک  | 

آخرین عکس...

آخرین امتحان، آخرین دور هم بودن، آخرین عکس.... زندگی مثل فیلمی توی دستگاه آپاراتی کهنه، روی دور تند است، خیلی زود تمام می شود، به احترام هیچکس توقف نمی کند... حتی به احترام همه لحظه های خوبی که کنار هم داشتیم.

هرکجا هستید، هرکجا باشید، لب تان پر لبخند، چراغ خانه تان روشن....

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1392ساعت 14:36  توسط خیلی‌دور، خیلی‌نزدیک  | 

خبر خوب

بهترین خبری که در هفته گذشته شنیدم را با شما شریک می کنم.خبری که باعث می شود به زندگی، به آدم ها و به دنیا امیدوارتر بشویم.... 

اگر من به صرف اینکه مسلمان زاده شده ام یا کارهایی کرده ام که می گویند به واسطه آن گناهانم بخشیده می شوند به بهشت موعود بروم و این آمریکایی های مشروب خوار ِ لُخت و پتی سانفرانسیسکویی به جهنم... این عدل نیست.

* سلام ویژه خدمت اسماعیل فلاح، کامران نجف زاده، بیژن نوباوه و خبرنگارانی شریفی!! که اخبار فقر و فساد و تباهی غرب را به گوش ما می رسانند تا از جهل به در آئیم! همه با هم یکصدا.. مرگ بر آمریکا! درود بر ما که خیلی خوبیم و بیضه آفرینشیم!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1392ساعت 10:6  توسط خیلی‌دور، خیلی‌نزدیک  | 

اطلاعیه مهم

بنا به گزارس پیامکی آقای آذرنگار:

دانشجویانی که پایان نامه دفاع نکرده اند تا پایان وقت اداری فردا فرصت دارند تا اولاً نصف شهریه ثابت ترم به مبلغ 467 هزارتومان را واریز کنند و جهت ثبت نام به آموزش مراجعه یا با شماره زیر تماس بگیرند:

8117712 - 0351

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1392ساعت 12:44  توسط خیلی‌دور، خیلی‌نزدیک  | 

آن مرد آمد....

یکی دو هفته ای است که گرفتارم. به هزار و یک دلیل. اتفاقات خوب. اتفاقات ناخوب.

برای همین کمتر نوشتم و کمتر سر زدم. اما افسوس بزرگترم برای این بود که حامد شاهین مهر عزیز اینجا آمد و نتوانستم ساعتی میزبانش باشم، با هم برویم بیرون، حرفی بزنیم، شعری بخواند و مثل خودش میزبانی کنم.

برای یک دوره آموزشی آمده بود تهران، به محل کارم سر زد، مثل خیلی اوقات دیگر با همان تیپ مشکی که از قرار معلوم و طبق اسناد رضا جهانگیری و رضا صادقی " رنگ عشقه"! توی اتاق حرف زدیم. از بچه ها، از پایان نامه، از کار و زندگی و گرفتاری روزمره....

حامد از آن دوستان خوبی است که هر وقت با او گپ بزنی حالت خوب می شود، صبور، آرام، با لبخندی بزرگ و مهربان... امیدوارم بهانه ای پیش بیاید و دوباره دور هم جمع بشویم، گپ بزنیم و شعر بخوانیم و از ته دل بخندیم. نه خیلی از این لبخندهای کلیشه ای که بوی میزهای اداره می دهد!


+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1392ساعت 14:11  توسط خیلی‌دور، خیلی‌نزدیک  | 

اطلاعیه آموزشی


اطلاعیه مهم:جهت کلیه دانشجویانی که میخواهند در ترم جاری 1-93-92دفاع کنند

قابل توجه کلیه دانشجویانی که فرم پیشنهاد پایان نامه (پروپوزال) آنها در سال 1391 به تصویب رسیده است و هنوز از پایان نامه خود دفاع نکرده اند:
این دسته از دانشجویان حد اکثر تا تاریخ 1392/11/1 مهلت دارند که از پایان نامه خود دفاع نمایند.در غیر اینصورت یک نمره از پایان نامه آنها کسر خواهد شد.
ضمنآ دانشجویان با در دست داشتن 2 نسخه پایان نامه که به تأیید اساتید راهنما و مشاور رسیده است جهت بررسی گروه و تعیین داوران به مدیر محترم گروه مربوطه مراجعه نمایند.


قابل توجه دانشجویانی که فرم پیشنهاد پایان نامه (پروپوزال) آنها تا تاریخ 92/6/10 در سیستم پورتال پایان نامه ها به تصویب رسیده و قصد دفاع از پایان نامه را در ترم جاری دارند:
این دسته از دانشجویان حداکثر تا تاریخ 1392/11/15 مهلت دارند تا برای گرفتن وقت دفاع به کارشناسان پژوهشی (جناب آقای صالحی و سرکار خانم بهجتی) مراجعه نمایند.در غیر اینصورت دفاع آنها در ترم جاری میسر نخواهد بود.

ضمنآ دانشجویان با در دست داشتن 2 نسخه پایان نامه که به تأیید اساتید راهنما و مشاور رسیده است جهت بررسی گروه و تعیین داوران به مدیر محترم گروه مربوطه مراجعه نمایند.


با سپاس از خانم دانشی برای ارسال این مطلب

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1392ساعت 10:27  توسط خیلی‌دور، خیلی‌نزدیک  | 

کارگر ساختمانی...


نشسته بودم توی ترمینال. منتظر اتوبوس. روی صندلی کناری پسر 27- 26 ساله ای نشسته بود. با شلوار جین رنگ پریده، تی شرت ساده بدون طرح، کفش اسپورت سفید. کنارش هم یک ساک ورزشی بود. از رنگ و روی خاک گرفته اش می شد فهمید کمتر گذرش به باشگاه ورزشی افتاده است. موهای زبر و فرفری کوتاه شده ای داشت، با بازوهای برجسته ای که از زیر تی شرت گَل و گشادش هم می شد دید. یک جورهایی انگار قیافه جوان تر و خوش تیپ تر فرامرزخودنگار بود، همان داور مردان آهنین! از آن تیپ هایی که خیلی ها با ضرب و زور قرص و کراتین دوست دارند شکل آنها شوند. بَدن مَدن ردیف!

گوشی توی دستش بود و داشت لُری حرف می زد:

- مُردیم از بس تخم مرغ خوردیم بابا!...حقوقمون رو نداد... همه اش تقصیر اون برادرمه، گفت بیا تهران پول جمع کن!... دو ماهه علافیم. آبروم رفت پیش این رفیقم. من آوردمش تهران. به زور از صاحب کارم 50 هزارتومن گرفتم. الان بلیط اتوبوس خرم آباد گرفتیم برگردیم. گفتم اگه داری 30 -20 تومن برام کارت به کارت کنی. پول کرایه نداریم از خرم آباد بیاییم الشتر..... اگه داری...

زیرچشمی نگاهش می کردم. استراق سمعی دردناک. داشتم فکر می کردم اگر همین الان کسی به این دو نفر که هیکل های درشت و قدهای بلندی داشتند بگوید:

- داداش! این 200 تومن، این هم آدرس ! شب برید جلوی خونه طرف و هیکلش رو با چاقو بکنید دفتر نقاشی! بعد بندازیدش تو گونی بیاریدش! 

چقدر می توانستند سر دو راهی پول یا دست خالی و سرشکسته برگشتن به شهر و دیارشان بمانند و فکر کنند؟

الف. میم
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1392ساعت 11:10  توسط خیلی‌دور، خیلی‌نزدیک  | 

داوری ....

 رستگار شدن نعمتی است. پیرترها دعا می کنند: "عاقبت به خیر شی!" و آدم نمی فهمد این عاقبت به خیر شدن یعنی چه!

دو سه روزی است، اخبار و عکس هایی در مورد بهرام افشار گوینده سابق تلویزیون منتشر می شود، مردی با چهره ای مصمم و صدایی گیرا که یکباره از بخش های خبری محو شد. حالا گفته می شود سال 88 در اعتراض به پیامدهای انتخابات ریاست جمهوری دهم ایران عطای کار در تلویزیون را به لقایش بخشیده است.

 یاد تقی روحانی افتادم، گوینده ای با سرنوشتی به مراتب رنج آورتر! از آنهایی که عاقبت به خیر نشد.تا سال 57 گوینده رادیو بود، انقلاب که شد در دادگاه انقلاب به جرم تبلیغ به نفع رژیم پهلوی با استفاده از دستگاه رادیو و تلویزیون به ۵ سال حبس محکوم شد که باید ۲ سال اول محکومیت خود را در زندان ایرانشهرمی گذراند.

تا این جای کار می شود با تسامح و تساهل انقلابی تحمل کرد اما او روز ۱۱ مهرماه ۱۳۵۸ در حالی که برای طی دوران محکومیتش به ایرانشهر برده می‌شد، از سوی گروه مسلح توحیدی مستضعف ربوده شد و در بیابان‌های اطراف جاده آرامگاه چنان او را کتک زدند که پیکرش فلج شد و قدرت تکلم خود را از دست داد، می گویند ربایندگان که معلوم نیست این روزها در کجای تاریخ یا جغرافیای این مملکت هستند، زبان او را هم بریدند!

روحانی 34 سال بعد در 5 تیرماه 92 جان به جان آفرین تسلیم کرد. گرچه برای کسی که با صدایش زنده است او 34 سال پیش رسماً مُرده بود.

 افشار و روحانی را به خاطر تفاوت خاستگاه نمی توان با هم مقایسه کرد اما رستگار شدن نعمتی است. پیرترها می گویند: عاقبت به خیر شی! و آدم نمی فهمد این عاقبت به خیر شدن یعنی چه!

 پ.ن: سلام فراوان خدمت کامران نجف زاده و ایمان مرآتی!

ای کاش داوری داوری داوری داوری در کار بود. کاشکی قضاوتی قضاوتی قضاوتی قضاوتی در کار بود.(با صدای محسن نامجو)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1392ساعت 0:40  توسط خیلی‌دور، خیلی‌نزدیک  | 

تمام شد؟

بعد از ماجراهای دامنه دار و طولانی بالاخره من هم دفاع کردم.

روز جمعه ساعت 11:30 بعد از چند بار تغییر در ساعت برگزاری جلسه دفاع، از پایان نامه ام دفاع کردم، موضوعی که دوستش داشتم اما برای انجام دادنش به شدت اذیت شدم، بیش از دو پایان نامه کار کردم و بالاخره در 200 صفحه به اتمام رسید.

جوادآذرنگار برای این دفاع خیلی زحمت کشید، آنقدر که شرمنده لطف اش شدم، چندین بار کارم را پی گرفت و تا آخرین لحظه حمایت کرد. مثل همیشه به حساسیت و وسواس من می خندید و می گفت:

-          اینقد سخت نگیر!

دفاع در کلاس 540 که آنجا با خانم علی حیدری آمار داشتیم انجام شد و دانشجویان کارشناسی ارشد ارتباطات ورودی 91 هم حاضر بودند. علاوه بر آنها دوستان خوب اردکانی ام آقایان نصیری و جمالی و آقای رضوی عزیز هم حاضر بودند. پاورپوینت را با وسواس آماده کردم، 45 اسلاید که روزها و روزها روی تک تک آنها وقت گذاشتم. با این همه دفاع آسانی نبود. آقای دکتر افشانی داور پایان نامه مواردی را ذکر کردند که گویا در دفاع های قبل از من هم انها را تذکر داده بودند، مواردی مثل نحوه نگارش چکیده، پاورقی، رفرنس نویسی و ....

آقای دکتر افشانی پایان نامه ها را با دقت و وسواس می خواند، اصلاحات را با حوصله تایپ می کند و در دفاع به تک تک آنها اشاره می کند.با این همه برخوردش با حسن نیت است و درک می کند که دانشجوی رشته ارتباطات با دو واحد آمار خواندن متخصص آمار نمی شود و طبعاً خطاهایی دارد که می توان آنها را ادیت کرد. از ایشان بی نهایت سپاسگزارم که پذیرفتند داوری پایان نامه ام را برعهده بگیرند و هر وقت تماس گرفتم و راهنمایی خواستم صبورانه پاسخ دادند.

آقای دکتر مزیدی راهنمای پایان نامه هم مثل همیشه سرحال و بشاش آمد. از او هم بی نهایت سپاسگزارم که در تمام مدت نگارش پایان نامه یاری ام کرد، باعث شد از اطلاعات  و دانش  آقای دکتر سلطانی فر به اعتبار ایشان بهره بگیرم و فصل چهار و پنج را به صورت مبسوط و با استناد به بیش از 120 منبع بنویسم. 

آقای دکتر مرتضوی به عنوان ناظر آموزش حضور پیدا کردند. قدردان ایشان هستم که در روز تعطیل پذیرفتند در دانشگاه و در جلسه دفاع حاضر شوند، گرچه مثل همیشه با دقت و و حساسیت بسیار کار را پی گرفتند و مشتاق بودند با کمترین ایراد به سرانجام برسد.

بهرحال بعد از پایان دفاع برای اعلام نمره کلاس را ترک کردیم و جلسه شور اساتید طولانی شد، آنقدر طولانی که برای ادامه آن به اتاق مدیرگروه رفتند و سرانجام نمره 18 را اعلام کردند و عکس یادگاری گرفتیم.

در این دو سال تحصیل سعی کردم صادق باشم، برای همین صادقانه اعتراف می کنم علیرغم آنکه فصل چهار و پنج پایان نامه مورد توجه بعضی از اساتید محیط زیست قرار گرفته و اگر مشکلی پیش نیاید احتمالاً به عنوان یک کتاب راهنما برای اطلاع رسانی و فرهنگ سازی رسانه ای در محیط زیست منتشر شود، انتظار نمره 18 را نداشتم، قصدم شکسته نفسی و این داستان ها نیست و کسب این نمره را بیشتر لطف و بزرگواری اساتیدم می دانم. از آن جمله استاد مشاورم آقای دکتر فاضل که مشاور ارشد سازمان ملل در مووضوع توسعه پایدار است و به عنوان هماهنگ کننده پروژه جهانی در دانشگاه کمبریج، بسیار راهنمایی ام کرد و تردیدی ندارم که برجسته ترین چهره محیط زیست کشور در نشست های بین المللی است که صبورانه در تمام مراحل انجام کار دستم را گرفت.

اسماعیل عزیز از تهران برای حضور در جلسه دفاع آمده بود و این عکس ها را گرفت و مثل همیشه بودنش دلگرمم کرد، جای خیلی از دوستان خالی بود، مجتبی، شهرام، حامد، رضا و ..... برای همین در آخرین اسلاید عکس همه بچه های کلاس را گذاشتم و یاد همه تان بودم. اما  از آقای مزیدی عزیز همکلاس خوب مان باید تشکر جداگانه ای کنم، او مثل همیشه برادرانه کمکم کردو این لطف اش را فراموش نمی کنم.

بهرحال قرار شد بعد از اصلاحات نسخه نهایی را در قالب CD به دفتر گروه تحویل بدهم. امیدوارم که « اتفاق خاصی» نیفتد و کار به سرانجام برسد.

امیدوارم سایر دوستان هم یکان یکان دفاع کنند و پرونده این مقطع را ببندیم. هنوز کارم تمام نشده و قطعاً چند بار دیگر باید مسیر تهران – یزد را طی کنم و از این اتفاق خرسندم چراکه باز هم بهانه ای می شود برای تجدید خاطرات...خاطرات خوبی که از یزد دارم.

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1392ساعت 10:28  توسط خیلی‌دور، خیلی‌نزدیک  | 

باز هم تبریک....

در ادامه دفاع های موفق دوستان همکلاس دیروز عصر رضا دمیرچی، میثم علی پور و خانم شهیدزاده با موفقیت از پایان نامه شان دفاع کردند.

تقریباً در جریان کار هر سه نفر بودم و یکبار هم با هم به دانشگاه رفتیم و عمیقاً خوشحالم که موفق شدند با میانگین نمره  5 / 17 به کارشان خاتمه دادند. در این میان کار من گره خورده است، از آخر مردادماه مثل فنر آماده دفاع کردن هستم ولی هر بار یک اتفاقی می افتد که .... چقدر دلم نوشتن می خواهد و دستم نمی گذارد! بگذریم....

تشکر ویژه: از جواد آذرنگار که پای ثابت همه دفاع ها هست و بچه ها را تنها نمی گذارد باید تشکر کرد امیدوارم روز دفاع خودش هم چند نفر مرام داشته باشند و جبران کنند.

به دوستان خوبم مجدداً تبریک می گویم و امیدوارم اخبار دفاع دوستان را بیش از پیش منتشر کنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1392ساعت 9:43  توسط خیلی‌دور، خیلی‌نزدیک  | 

اولین دفاع انجام شد!

به خبری که هم اینک به دستم رسید توجه فرمائید:

به گزارش پیامکی جواد که خداوندگار ارسال پیامک است: دانشجویان فارغ التحصیل ارتباطات محمدرضا مزیدی و علی احمدیان به عنوان نخستین دانشجویان ارتباطات 92 امروز شنبه 30 شهریور از پایان نامه خود دفاع کردند.

جواد می افزاید: جلسه دفاع مزیدی از ساعت 10 و پس از آن احمدیان ساعت 11 برگزار شد. اساتید راهنما، مشاور و داور دکتر مرتضوی، دکتر افشانی و دکتر اسلامی بودند.

جواد اس ام اسیده: جلسات به دلیل ضعف اطلاع رسانی غریبانه برگزار شد. من که جلسه مصاحبه هم داشتم و دلم مثل سیر و سرکه می جوشید در کنار خود این دو نفر تنها سه دانشجوی حاضر در کنار سه استاد بودیم.

جواد در ادامه این اس ام اس نوشته است: موضوع مزیدی میزان تاثیر استفاده از ماهواره ها بر روابط زناشویی و ظلاق در خانواده های یزدی(عنوانش دقیق نیست)، احمدیان: بررسی تاثیر رسانه های محلی برای جلب مشارکت همگانی در تحقیق برنامه های سلامت دانشگاه پزشکی صدوقی یزد.

آذرنگار در پایان آورده است: دکتر ابطحی هم آخرهای دفاع مزیدی اومد و بخاطر پشت و رو کپی گرفتن از پایان نامه مزیدی، ایراد گرفت و گفت نمره کم میشه!

ضمن سپاس از جواد آذرنگار برای پوشش خبری کاملش به آقای مزیدی و آقای احمدیان که همیشه محترم، آرام و خوش برخورد کنار هم می نشستند و جدی درس شان را می خواندند از صمیم قلب تبریک می گویم. امیدوارم همانطور که چراغ اول را روشن کرده اند برای ما هم دعا کنند. من و مجتبی و شهرام و اسماعیل هم خیر سرمان کنار هم می نشستیم! خدا به آخر و عاقبت مان رحم کند!! :)

* عکس را از ترم یک گرفته ام با همان موبایل مشهور! در دفتر بشارت نو. چای ها را آقای مزیدی و احمدیان نخورده اند، آقای رضوی هم کمک شان کرده است! :) 

یاد همه دوستان و آن خاطرات خوب دور هم بودن به خیر ....

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1392ساعت 10:4  توسط خیلی‌دور، خیلی‌نزدیک  | 

فوری فوری

فوری فوری

دانشجویانی که در مقطع کارشناسی درس "روش تحقیق" را پاس نکرده اند شماره دانشجویی، نام و نام خانوادگی شان را برای آقای دکتر مرتضوی پیامک کنند.

در مورد این مشکل بعداً خواهم نوشت الان وقت این حرف ها نیست وگرنه رسماً باید این درس را در ترم آینده انتخاب و پاس کنید!


+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1392ساعت 13:58  توسط خیلی‌دور، خیلی‌نزدیک  | 

ویکی لیکس!

زمانی افشا کردن چهره شهرام یکی از تفریحات سالم مجتبی بود! حالا این عکس از دوران درس خواندن شهرام منتشر شده است! او هیچوقت کتاب نخرید، هیچوقت جزوه ننوشت، هیچوقت درس نخواند ولی همیشه نمره می گرفت. این عکس از دوران کودکی او به دست آمده است. به چهره آرام، مطمئن و فوق العاده با اعتماد به نفس او نگاه کنید!

یعنی مدیونید اگه فکر کنید فتوشاپه!


+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1392ساعت 14:25  توسط خیلی‌دور، خیلی‌نزدیک  | 

معلمت.....

کوچکتر که بودیم شهریور که به نیمه می رسید هم خوشحال بودیم که مدرسه می رویم و هم عزا می گرفتیم که تعطیلات کشدار تابستان تمام می شود....

حالا بزرگتر شده ایم.... بزرگتر؟! حالا دلمان همان بچگی را می خواهد، همان دلتنگی های کوچک....


+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1392ساعت 11:57  توسط خیلی‌دور، خیلی‌نزدیک  | 

چه می کنه این ارتباطات 90!

مناظره های انتخابات امسال یادتان می آید؟ همان جایی که روحانی گفت:« من سرهنگ نیستم، حقوق خوانده ام»! همان سالن بزرگی که آقای حیدری و آن یک آقایی که جفتش نشسته بود و و بعد از چند ماه هنوز مشخص نشده که چه نقشی داشت سوالات متفاوتی از مهمان ها می پرسیدند، همان استودیوی که غرضی را محبوب قلب هزاران نفر کرد.... در همان فضا برنامه «مناظره» با حضور چند چهره سیاسی و البته از همه آنها مهمتر یک چهره ارتباطاتی برگزار شد.


جواد آذرنگار همکلاسی خوب ما در این برنامه حضور داشت و پرچم کلاس ما را برد بالا. البته دست های پنهان آقای کنفرانس هم دیده می شد ولی جواد نشسته بود جفت آقای حیدری مجری برنامه و اصلاً جوری بود که آدم یک وقت هایی جواد و مرتضی را با هم اشتباه می گرفت. البته انتظار داشتیم وقتی نوبت پرسش حضار هم می شود میکروفن را بدهند به همکلاسی ما ولی از قرار معلوم دوستان «هماهنگ» تر از این حرف ها هستند که ما خیال می کنیم و برنامه زنده و پرسش خودجوش و اینجور حرف ها مال خارج است!
با این همه اتفاق خوبی بود. از آقای کنفرانس و چهره مردمی تقاضا می کنیم از سایر چهره های کلاس در برنامه های مختلف دعوت کنند. مثلاً آقای حق دین چه کم از لاله قرمز دارد؟ درد و بلایش به صورت عمودی و افقی بخورد وسط فرق سر این مجری های آبدوغ خیاری که یک بیت شعر هم بلد نیستند بخوانند!
یا مثلاً شهرام! شهرام البته با توجه به اعتماد به نفسش می تواند چند منظورمه مورد بهره برداری قرار گیرد! به جای عادل فردوسی پور در برنامه 90، به جای خاله شادونه...نه نه ببخشید به جای عموپورنگ، به جای بهرام شفیع در ورزش و مردم، به جای آقای حیاتی در اتاق خبر، به جای آقای میلانی در سرزمین من، به جای آقای ضرغامی در اتاق ریاست و غیره! این غیره کلی حرف دارد توی خودش!

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1392ساعت 10:2  توسط خیلی‌دور، خیلی‌نزدیک  | 

چقدر خوبه...

حسین پناهی در شعری می گوید:

من زندگی را دوست دارم
ولی از زندگی دوباره می ترسم!

دین را دوست دارم
ولی از كشیش ها می ترسم!

قانون را دوست دارم
ولی از پاسبان ها می ترسم!

عشق را دوست دارم

ولی از زن ها می ترسم!

.......

حالا من هم درس و کلاس و دانشگاه را دوست دارم ولی از امتحان ها می ترسم. یعنی امتحان را دوست ندارم! 

به این عکس نگاه کنید.


+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1392ساعت 19:47  توسط خیلی‌دور، خیلی‌نزدیک  | 

کارتون چوبین یکی از نوستالژی های بچه های نسل ماست. توی این کارتون یک جغد بیکار و بیعار بود که وظیفه اش همین بود که روی روی شاخه درخت بنشیند و وقتی قرار بود برانکا و آن پرنده های ترسناک یک چشمی اش بلایی سر چوبین بیاورند بگوید:

- یه خبر بد!!

بعد از آن بالا شلپ بیفتد پائین! حالا نمی دانم من آن جغدم یا خبر بد است یا هیچکدام! اما طبق آخرین اخبار واصله:

- برای دفاع از پایان نامه در این ترم و جلوگیری از پنج ترمه شدن فقط تا 20 شهریور فرصت دفاع وجود دارد.
- باید تا قبل از شهریور فرم آمادگی دفاع با امضای راهنما و مشاور به امور پژوهش دانشگاه واصل شود.
- به دلیل شلوغی بیش از حد و تراکم مدافعان پایان نامه ای سایر رشته ها امکان رزرو سالن و ...محدود است.
...

این اخبار تا این لحظه واصل شده است و ممکن است کامل و خیلی دقیق نباشد اما شوخی بردار هم نیست. اگر کسی از دوستان بوِیژه دوستان یزدی که به دانشگاه دسترسی دارند اخبار تکمیلی را برسانند ممنون می شویم. این سوالات وجود دارد:

- آخرین فرصت دفاع چه موقع است؟ شنیده شده بعضی از دانشگاهها تا آخر مهر فرصت می دهند و آن را جزو ترم چهار حساب می کنند.
- دانشجویانی که گزارش کار سه ماهه نداده اند باید چکار کنند؟
- مهلت ارسال فرم آمادگی دفاع قابل تمدید نیست؟
و ....

یه خبر بد دادم شما خبر خوب بدید لطفاً! :(

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1392ساعت 13:54  توسط خیلی‌دور، خیلی‌نزدیک  | 

سفره های بی ریا...

گفتم امروز توی وبلاگ از چه بنویسیم؟ اولین روز بعد از 8 سال عجیب و پرتلاطم! دیدم هیچ چیز مثل این سفره خوب نیست. بُرشی است از همه آن چیزی که می خواهم بگویم.

یک سفره بی ریا! بیشترش را جواد چیده بود. آخرین روزهای ترم آخر.... بچه های در تصویر و عکاس باشی! هر کدام با دیدگاهی متفاوت نسبت به سیاست و زندگی و اجتماع، اما وقتی گرد یک سفره می نشینند همه اختلاف ها فراموش می شود، هر کس هر چه از خوردنی ها داشت وسط سفره می گذاشت، بی آنکه چشمش لقمه دیگران را بشمارد... 

امید که فرموش نکنیم همیشه می شود به همین گرما و صمیمیت کنار هم باشیم و یادمان برود حدادعادل بهتر بود یا مصطفی کواکبیان!!

پ.ن: اگر عمری بود و فرصت شد به بهانه پایان دولت چیزی می نویسم در مورد خودم و مجتبی که "خیلی دور" و "خیلی نزدیک" بودیم به هم! کسی که از او یاد گرفتم "دوستی" بزرگتر از هر دولتی است، ار هر " مُرده باد و زنده بادی"....


+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1392ساعت 11:28  توسط خیلی‌دور، خیلی‌نزدیک  | 

دیوار نوشت ها

ترم اول می رفتیم دانشکده علوم انسانی، روی صندلی ها پر بود از دست نوشته ها، یادگاری ها، شماره تلفن و آه و ناله از دست روزگار کجمدار!

این دو عکس را از دیوار کلاس گرفتم و امروز گفتم بهانه ای کنم برای تجدید خاطره ها! برای یاد آوردن از آدم هایی که دوستشان دارم و دلتنگ شان شده ام. کلاس های آخر وقت عالمی داشت. شب تاریک می شد و ما "ابن سبیل" ها را یا محسن رحیمی می رساند هتل یا جواد و آقای رضوی! دلم برای آن آوارگی ها تنگ شده! آقای یزدانی که یک پارتی کت و کلفت داشت و می رفت هتل صفائیه و ما می رفتیم کاروان! یاد آن قدم زدن ها تا دم در، پا سست کردن ها و اصرار بچه ها و انکار ما و گپ زدن ها توی هوای سرد به خیر.... 

انگار همین دیروز بود که استاد مزیدی مهربانانه تعارف مان می کرد برویم خانه اش."کلبه درویشی داریم، در خدمت باشیم، به خدا تعارف نمی کنم...". هیچ تعارف نمی کرد ولی رویمان نمی شد و نمی رفتیم. لیز می خوردیم توی اتاق های هتل کاروان، دوش می گرفتیم و بعد اگر حوصله داشتیم می آمدیم بیرون و شام می خوردیم، اگر نه " ریاضت کش به بادامی و اس ام اسی بسازد"!!!

یعنی باقی عمرمان هم می خواهد با همین سرعت بگذرد؟! "دنیا وایستا" رضا جهانگیری می خواد پیاده شه!



+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1392ساعت 13:18  توسط خیلی‌دور، خیلی‌نزدیک  | 

بفرمائید لوزی!

باید بین واحدهای کارشناسی ارشد ما دو سه واحد " سوغاتی" هم می گذاشتند. هر بار که می آمدیم و می رفتیم کلی لوزی و قطاب و حاجی بادوم و کیک یزدی می خریدیم و سوار قطار می شدیم.

اسماعیل این وسط استثنا بود، تمام مسیر رفت در مورد اینکه تصمیم قاطع گرفته است که دیگر شیرینی نخرد حرف می زد و نصیحت می کرد که این شیرینی ها خیلی چرب است و قندش بالاست و ... اما توی برگشت دو سه نفر فقط باید سوغاتی های او را جابجا می کردند! شاید یکی از آفات یا امتیازات مجردی همین بود!

خانم ذوالقدر که ترم سوم انتقالی گرفت و رفت هم یکی از پیشکسوتان عرصه خرید سوغاتی بود. به گمانم همپای همه ما که از رفتنش ناراحت شدیم، شیرینی فروش های یزد هم این "مصیبت وارده" را به هم تسلیت گفتند. تقسیم کردن شیرینی و بذل و بخشش آن در قطار هم بخشی از این پروسه بود و البته جاگذاشتن شیرینی ها در ایستگاه تهران! 

یکی از کسانی که ما را روزهای اول اغفال کرد جواد آذرنگار بود. یکراست دستمان را گرفت و بُرد به فروشگاه خوب و معتبری و کلی برایمان شیرینی خرید. بماند که چقدر زیر یک خم و دو خم گرفتیم که حساب نکند. به نظرم جواد می رفت کشتی گیر می شد حتماً مدال طلای المپیک میگرفت. در حساب کردن کسی حریفش نمی شود!

این عکس را طبق معمول با گوشی گرفته ام.


- آقا یه بسته از اون لوزی ها بده! یه بسته هم از اون مخلوطا! خوب باشه! واسه حنا می خوام! حنا دختری در مزرعه!



+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1392ساعت 12:58  توسط خیلی‌دور، خیلی‌نزدیک  | 

یک عکس صد خاطره

روی پله های ورودی دانشکده... روزهای آخری دانشجویی و اصرار همیشگی من برای عکس گرفتن و خاطره ساختن! رضا جهانگیری و محسن رحیمی با آن همه خاطره خوب مشترک مانده اند یزد، تقریباً بی خبریم از هم، جز گاهگاهی که محسن ترانه ای می فرستد یا رضا پیامکی ....

پراید محسن فکر کنم هنوز صدای فریادهای دیر وقت مجتبی را توی خودش دارد وقت داد می زد: خداااااااااا! و علیرضا روزگار می خواند:


اگه باز دوباره بیام سمت چشمات/  تو چشماتو رو من ببندی/  نمیدونی دنیا تمومه/  برام لحظه ای که تو دیگه نخندی...

چه روزگاری گذشت!

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1392ساعت 10:49  توسط خیلی‌دور، خیلی‌نزدیک  | 

دلتنگی .....

دلتنگی همیشه در یک لباس به زندگی آدم هجوم نمی آورد. گاهی کز می کند لابلای کلمه های یک شعر، گاهی خودش را تبدیل می کند به مولکولی در بوی یک عطر، گاهی نتی می شود در صدای یک موسیقی، گاهی ملودی می شود در قالب یک ترانه، در پیکسل های یک عکس.....

 

 

 دلتنگی همیشه با آدم هست، گاهی ساکت می شود، گاهی غوغا می کند، گاهی سر به زیر است، گاهی شهرآشوب.... دلتنگی همیشه با من است....

یاد همه دوستان خوبم، همکلاسی های آرام و کم حرفم، هم سفره ای های گرم و مهربانم، همسفرهای شلوغ و قطار آشوبم به خیر...  یاد حامد شاهین مهر با آن قلب بزرگش که وقتی عاشق می شد کرمانشاه مثل بلمی بر موج به تلاطم می افتاد، یاد مجتبای عزیز که عضو هیچ دولتی اگر نباشد پادشاه خاطرات خوب من است، اسماعیل که چشمهایش- دوربین عکاسی اش- را دزدیدند، یاد شهرام دوست داشتنی و مهربان، یاد بختیار که محجوب و عزیز بود، یاد جواد آذرنگار که همه فکر و ذکرش کمک کردن به همه بود، یاد محسن رحیمی و رضا، یاد آقای رضوی، یاد  دمیرچی و شوخی های و لطیفه هایش، یاد ..... یاد.....یاد..... یاد همه شما به خیر

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1392ساعت 12:44  توسط خیلی‌دور، خیلی‌نزدیک  | 

مطالب قدیمی‌تر